روزگار میگذرد از پی هم و ما سالهاست که
در چهره بی خون همکاسگان می نگریم؛
شگفتا!
ما
کیانیم؟
نه از رف چیدگان کز مردگانیم
نه از صندوقیان کز زندگانیم
تنها
درگاه خونین و فرش خونآلوده شهادت میدهند
که برهنه پای
بر جادهای از شمشیر گذشتهایم...(1)
و در این دنیا،دنیای ما ایرانیان چیزی عوض نمی شود و باز شاملوی بزرگ چه زیبا میگوید: تنها در خواب گرده به گرده می شویم و فکر می کنیم به پیش رفتهایم.و حکایت همچنان باقی است.
بقول پدرم؛روزی که از وطن کوچ می کنی اونجا چیزهایی داری که نمیدونی!مثل ماهی توی آب که شاید از وجود آب بی خبر باشه.اما وقتی اونو از آب جدا می کنن،با بال بال زدنش نشون میده که چقدر قدرش رو میدونه.حکایت غربتی ها هم همینطوره.وقتی آنجایی،در خاک خودت،با هموطن و همزبان خودت،قدر نمیدونی!و دنبال فرصتی میگردی که فرار کنی!بعد که می یای اینجا در این غربت،خیلی چیزها رو که فرض می کنی داری،نداریشون.مهمترینش اینه که ریشه نداری و کسی به انتظار تو نیست!
اما چه میرود بر ما که هنوز اینجاییم؟
تُرا که این همه درد وطن است در این آبادی پی چه چیزی میگردی؟
...
ولی با همهء اینها باید اعتراف کنم که همه تلخی های اینجا آسانتر از تحمل شرایط آنجاست و این اعتراف دردناکی ست.آسانتر از تحمل شورای نگهبان و محکوم بودن به دیدن قیاقهء امثال حدادعادل و رفسنجانی!آسانتر از هر روز دیدن گدایان و خودفروشان،آسانتر از دیدن کودکان خیابانی و فال فروشانی که گاه با التماس و گریه ازت می خوان که فالشون رو بخری.آسانتر از دیدن اشک بیمارانی که دارند از درد به خودشان میپیچند و پولی برای درمان ندارند!و حتی آسانتر از دیدن پرپر شدنِ عاطفه ها!
اینجا،مثل یه بچه می مونی که از خونه فرار کرده،از دست کتکهای پدر،و دلش برای خواهر و مادرش تنگ میشه.اما دلتنگی رو بهتر از تحقیر و فحاشی و کتک میشه تحمل کرد. هر چند از درون تو رو میخوره اما کشنده نیست...
در آنجا می دانی که:
گزمه ها قدیسانند
گزمه ها قدیسانند
گزمه ها قدیسانند
هر روز گزمهای در پی بزرگی تا فروکشدش تا قدیس بماند و خون تُرا میخورد که نحوثتی است این دوره این روزگار قیرگون زمان که از سر این مردم میگذرد.
هنگامی که آفتاب
در پولک پوک برف
هجی میشود
آیا بهار را
از بوی تلخ برگهای خشک
که به گلخون میسوزد
تبسمی به لب خواهد گذاشت؟
آری!این است حقیقت بی پرده زمان ما.و ما هنوز در این آبادی پی چیزی میگردیم
پی نوری شاید...(2)
...
..
«1&2»:دشنه در دیس،احمد شاملو