-->
    زادگاه مهر
چو ایران نباشد تن من مباد، بدین بوم و بر یک تن مباد
صفحه اصلی
ایمیل من
وبلاگ قبلی من


واپسین دست نوشته ها

  • Imagine
  • .....
  • می ترسم...
  • زندگی ممنوع!
  • هوا خیلی سرده!
  • پینگ نکن!
  • سه کلیپ در جواب الجزیره
  • حکایت غربتی ها
  • دلم می خواست...
  • باز هم دستگیری یک وبلاگ نویس دیگر!

  • بایگانی

  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005

  • پیوندها


    ایرانیان بلژیک
    از بلژیک چه خبر؟
    احمد شاملو
    فروغ فرخزاد
    فريدون مشيری
    سهراب سپهری
    پونه بارانی
    آوای آزاد
    زنان ایران
    کودکان ایران
    عکسهای تهران

    Tegen Racisme

     
    Thursday, September 30, 2004
    اختراع!

    بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
    دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
    شوق است در جدائی جور است در نظر
    هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
    ........
    چهارمیلیون سال پیش
    بزرگترین انسان تاریخ خلق شد,
    نخستین انسان
    اوسترالوپتیکوس پالئو جاونسیس ،
    موجود عجیبی بود که میمون زاده شد اما انسان از دنیا رفت
    بر خلاف روال متعارف و عمومی
    انسان زاده شدن و میمونواره قالب تهی کردن
    نسل او
    نسل موجوداتی که از مرزهای خویش فراتر میروند
    موسیقی را خلق کردند ، سخن گفتن را و اندیشیدن را
    نقاشی را خلق کردند ، نگاشتن را و زیبائی را
    نسل او,
    انسانیت را خلق کردند
    که اگر او و فرزندانش نبودند,
    این خیل بیشمار انسانواره های از انسانیت تهی
    برقامت شایستگیشان همچنان
    در میان درختان انباشتن شکم را تاب میخوردند
    خدا
    آخرین و شگفت انگیزترین مخلوق انسانیت بود
    زاده بزرگترین رنج انسان
    جراحت التیام ناپذیر معنا
    که موحش ترین هول وجود نیست شدن است
    در فقدان معنائی چندان سترگ که زهرخند کوتاهی فرصت را مرهمی باشد
    دریغا که زیبائیها
    هر کدام,
    بود خود را وامدار زشتی ها هستند
    که اگر ظلم نبود
    شکوه عدالت را جان سپردن
    هرگز زاده نمیشد
    خدا
    آنجا زاده شد
    که انسان بر تباهیها پیروز شد
    و سلحشوران را دیگر غايتی نبود...


    Tuesday, September 28, 2004
    نوشته های بدون تیتر

    بزرگ شده ام
    آنقدر که
    آسمان سر به شانه ام بگذارد
    و
    های و های
    گریه کند...
    ..............
    *امروز صبح،پدر بزرگ و مادربزرگم که من به زور برای روز تولدم نگه شون داشته بودم،به ایران برگشتند.
    شاید هنوز دوازده ساعت از رفتنشون نگذشته،ولی من به اندازهء دوازده سال دلم براشون تنگ شده.
    توی این چهار ماهی که پیشمون بودن،همیشه از امروز می ترسیدم.از روزی که بخوان برگردن.و امروز...
    امروز به اندازهء تموم عمرم اشک ریختم.
    شاید مدت زیادی طول بکشه تا بخوایم به روال عادی برگردیم.بخصوص برای مامان که خیلی به مامان بزرگ عادت کرده بود.و صد البته الان که من هم پیششون نیستم خیلی برای مامان سخت تره که بخواد به روال همیشگی برگرده.
    چند روزیه بدجوری ذهنم درگیر این موضوع شده.نمی دونم مامان می تونه دوام بیاره یا نه؟
    به خدا دیگه طاقت دیدن اشکهای مامان و ندارم.دیگه تحمل دیدن بغض بابا رو ندارم.
    نمی دونم این جدایی ها کی به پایان می رسه؟نمی دونم آیا میاد روزی که چیزی به اسم فاصله وجود نداشته باشه؟
    فاصله؟!!!
    از اين واژه،خيلی وقتها حس عجيبی بهم دست ميده.يه حسی که برای نام گذاريش نميدونم از کدوم يکی از کلمه ها بايد استفاده کنم؟شايد ترس ،نه!شايد بهتره که بگم نفرت، نه!شايدم يه حس درونيه که ميگه با من خيلی آشناست.شايد يه ابهام باشه،شايد هم يه ترديد.بعضی وقتا با شنيدن اين کلمه،تمام وجودم می لرزه.فاصله خیلی وقته با ما آشناست!.فاصله هائی که دشمن نزديکیِ ما بودن!.دلم هميشه با اين اميد مي تپه که اين فاصله ها بلاخره روزی به پایان می رسند.!
    ولی واقعآ دیگه کی می خوان به پایان برسند؟!
    وقتی که من ذره ذرهء وجودم از درد دوری آب شد؟
    وقتی غم رو توی چشمهای پدر و مادرم می بینم و شاهد غصه خوردنشون هستم و نمی تونم کاری بکنم؟
    لعنت!
    لعنت به هر چی جدایی و فاصله ست.
    ..................
    فاصله واژه ی تنهائی هاست

    فاصله يک سد دشوار و عظيم،

    در مسير رفت اين شب بو هاست

    فاصله يعنی شکست خاطره

    فاصله يعنی نموداری اندوه و گناه

    فاصله مهر رضايت به دم عجز و خطا ميکوبد

    فاصله طالب يک لحظه نگاه،

    فاصله معنی مه در افق درياهاست

    فاصله سخت ترين شکل حضور است به انديشهء باد

    فاصله علت پيغمبری قاصدک است

    فاصله رويش يک پيچک تاريک و خشن،

    روی ديوار و تن عشق و امید

    و نمايان شدن لذت با هم بودن

    و درخت است که در باغ حضور ياسمن ها روئيد

    فاصله يک نفس از دوری يک کبوتر است :

    که حجوم موج دريا بر تنش سودای بودن می زند

    آنطرف تور که صيّادی برايش هديه از مرگ و سياهی آوَرَد ...

    فاصله يعنی نجات عمر شيطان در حريم زندگی ...

    فاصله آبستن دوری و بی پناهی مرغی سپيد :

    در سرود و شعر از طراوت ساده ی فصل

    و غزل های نفاق و مرگ اين گلدان هاست

    فاصله واژه ی دلتنگی ماست....

    فاصله واژه ی تنهائی ماست...
    ................
    امید که روزی برسد فاصله و فاصله ها دیگه معنا نداشته باشند.


    Saturday, September 25, 2004
    و من چه غریبانه بیست و دو ساله شدم!

    فاتح شدم
    خود را به ثبت رساندم
    خود را به نامي، در يك شناسنامه، مزين كردم
    و هستيم به يك شماره مشخص شد
    ديگر خيالم از همه سو راحتست
    آغوش مهربان مام وطن
    پستانك سوابق پرافتخار تاريخي
    لالايي تمدن و فرهنگ
    و جق‌وجق جقجقة قانون
    . . .ديگر خيالم از همه سو راحتست
    ..............
    بیست و دو سال پیش,در سومین شب از ماه مهر,در یکی از بیمارستانهای شهر تهران صدای ونگ ونگ یه دختر کوچولوی توپولی همه جا رو در بر گرفت.یه دختر کوچولویی که پدر و مادرش پس از سالها دوری از سرزمینشان فقط به عشق اینکه نام مقدس ایران را در شناسنامه اش ثبت کنن به میهنشان بازگشتند و بلاخره به آرزویشان رسیدند.
    و این همون دختر کوچولوی توپولی ست که مینویسد:
    بچه که بودم برای روز تولد لحظه شماری ميکردم.برای يک سال ديگه بزرگتر شدن و ورود به جمع آدم بزرگها.
    ولی حالا تولد يه معنای ديگه داره!يه سال ديگه پيرترشدن.
    با اینکه از بزرگ شدن بدم میاد..از پیر شدن متنفرم..اما هنوز هم روز تولد يه احساس خوبی دارم..
    دليلشو نميدونم شايد به خاطر اینکه بهم یادآوری میکنه که زمان سریع میگذره از فرصتها خوب استفاده کن و به راحتی از
    دستشون نده.
    از وقتی که به یاد دارم روزهای تولدم اونجوری که خودم دلم می خواست برام اون شیرینی و لذت خودش رو نداشته!
    خیلی وقته دیگه عادت کردم خیلی از مهمونهای تولدم رو با وبکَم دعوت کنم!
    پدر بزرگ و مادر بزرگم که اون سر دنیان...عمو و بقیه فامیلها که ایران هستن...دایی...همه و همه...
    آرزو داشتم برای یک بار و به بهانه تولد من هم شده همه در کنار هم باشیم.اما افسوس که تا حالا این آرزو برآورده نشده!
    از همه خواستم به جای اینکه آرزو کنن من صد و بیست ساله بشم!!دعا کنن که تولد سال دیگه مو در ایران و در کنار همهء
    اونهایی که دوستشون دارم باشم.
    ............
    من امشب از برای کودکی هایم چه دلتنگم
    ..................
    راستی مثل روزای اول برگشتم به بلاگ اسپات.اینجا برام بهتره.وبلاگ قبلیم سرورش خیلی بد بود و مجبورم کرد که باز هم اسباب کشی کنم.امیدوارم دیگه اینجا اذیت نشم.البته هرچند خیلی نسبت به اون موقع ها فرق کرده و خیلی بهتر شده.اینجام هنوز خیلی کار داره و باز هم باید با تمپلاتش سر و کله بزنم.ولی مهم نیست.مهم همینه جایی برای نوشتن داشته باشم.





    Powered by Blogger