-->
    زادگاه مهر
چو ایران نباشد تن من مباد، بدین بوم و بر یک تن مباد
صفحه اصلی
ایمیل من
وبلاگ قبلی من


واپسین دست نوشته ها

  • Imagine
  • .....
  • می ترسم...
  • زندگی ممنوع!
  • هوا خیلی سرده!
  • پینگ نکن!
  • سه کلیپ در جواب الجزیره
  • حکایت غربتی ها
  • دلم می خواست...
  • باز هم دستگیری یک وبلاگ نویس دیگر!

  • بایگانی

  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005

  • پیوندها


    ایرانیان بلژیک
    از بلژیک چه خبر؟
    احمد شاملو
    فروغ فرخزاد
    فريدون مشيری
    سهراب سپهری
    پونه بارانی
    آوای آزاد
    زنان ایران
    کودکان ایران
    عکسهای تهران

    Tegen Racisme

     
    Friday, October 29, 2004
    خسته ام...

    خانه ام ابري ست
    يكسره روي زمين ابري ست با آن
    از فراز گردنه خرد و خراب و مست
    باد مي پيچد
    يكسره دنيا خراب از اوست
    و حواس من...
    آي ني زن كه ترا آواي ني برده ست دور از ره كجايي؟
    خانه ام ابري ست اما
    ابر بارانش گرفته ست
    در خيال روزهاي روشنم كز دست رفتند
    من به روي آفتابم
    مي برم در ساحت دريا نظاره
    و همه دنيا خراب و خرد از باد است
    و به ره،ني زن كه دايم مي نوازد ني ،‌در اين دنياي ابر اندوه
    راه خود را دارد اندر پيش...
    «نیما یوشیج»
    ...............
    خسته ام.خیلی خسته...
    اونقدر که حتی نای نوشتن را هم ندارم!
    خسته ام...
    از نامهربانی ها،
    از بی عدالتی ها،
    از آدمهای دو رو،
    از شعار شنیدن،
    از دروغ شنیدن،
    خسته ام از دیدنِ چهره خستهء هموطنم،
    خسته ام از این دنیای پر از کثافت!
    خسته ام،حتی از این زندگی...
    ای کاش میشد مُرد...




    Wednesday, October 27, 2004
    فقط یه شعر،حس و حال نوشتن نیست!

    پیر مشرق،ای عزیز مهربونم
    ای غزل بوی،زمین گل نشونم
    خونهء من ایرانم،ایرانِ عاشق
    کاشکی تا بهارِ تو زنده بمونم
    زشت و زیبا
    تلخ و شیرین
    گرم و سرخوش
    سرد و غمگین
    تو به هر حال و هوایی که باشی،عاشقم تا همیشه عاشق تو
    مسته با تو نفس من،اگه باشم یا نباشم لایق تو
    خاک من،ای آشنا تر از صدای قلب مادر
    بین ما هفت کوه و دریاست،
    فاصله افتاده،اما...
    به تو نزدیکترم امروز
    قلب من می تپه با قلب تو اینجا
    می نویسم رو تقویم زمستون
    دل شکسته ام از این روزای بی رحم
    می نویسم ایرانم:
    مامِ قلندر،گریه ات رو نبینه این دنیای بی رحم
    می نویسم:
    تلخ و شیرین
    زشت و زیبا
    شاد و غمگین
    تو با هر حال و هوایی که باشی،
    عاشقم...
    تا همیشه،
    عاشق تو...


    Monday, October 25, 2004
    درست شد!

    آخیش بلاخره از شرِ این ویروس لعنتی خلاص شدم!
    مرسی از همتون و از راهنمایی های مفیدتون.
    بابام اومد و واسم درستش کرد.البته همینجوری و مفتکی هم درست نشد!یه 29 یورو از جیب نازنینم دادم(برای آنتی ویروس)تا جناب ویروس دست از سر کچلِ کامپیوترم برداشت!
    لعنتی توی همهء درایوهام جا خوش کرده بود!بابا با فایروالِ نمیدونم چی چی (اصلآ نمیدونم درسته یا نه!ولی یه چیزی تو همین مایه ها بود)از بین بردش!خلاصه اینکه این دو روز کلی من حرص خوردم!نه به خاطر کامپیوترم،به خاطر فایلهام و مخصوصآ جدیدآ دارم یه داستان می نویسم،(که همشو تو کامپیوترم ذخیره کردم)اگه از بین میرفت هم بدبخت میشدم و هم عمرآ دیگه بتونم دوباره بنویسمش.
    امشب علیرغم میلم که دلم می خواد همش بنویسم،و کلی حرف داشتم واسه گفتن،نمی تونم زیاد نق بزنم!
    آخه فردا یه امتحان سخت،نه ببخشید!خفن دارم.خدا کنه از دستش جون سالم در ببرم.من برم خر خونی بلکه فردا حداقل نصفه جون برگشتم خونه!
    راستی،
    اینا چی میگن؟
    راست راستکیه؟یا اینکه مسخره می کنن؟8-}
    اگه راست باشه منم به اندازهء آنتی ویروسه!حاضرم کمک کنم P:


    Sunday, October 24, 2004
    کمک!

    در راه خدا یکی می تونه به من کمک کنه؟
    از دیروز بعداز ظهر یه ویروس لعنتی اومده تو کامپیوترم!همه جاشو گرفته!
    هرکاری هم می کنم از بین نمیره!
    کسی هست به غیر از پیشنهاد و راه حل بابام(فورمت کردن!)راه حل دیگه ای بلد باشه؟
    یک عالمه فایل تو کامیوترم دارم،نمی خوام فورمت کنم.
    شما راه حل دیگه ای بلدین؟
    اسم ویروسه هم،
    125017.ban
    هستش.

    ممنون میشم اگه راهنماییم کنین.



    Saturday, October 23, 2004
    یه کمی وراجی...

    معلوم است که دنبال گمشده‌ای نمی‌گردی!
    وقتی برای برکت روزنه‌ای،
    بايد هزار بار لرزيد و فوت کرد
    وقتی همان کوچه‌های خاکیِ بن‌بست هم معجزه‌اند
    خدايا...
    از ميان اين نوادگان مُفنگی کاوه و کوروش،
    حتی يکی هم شرافتش را ندارد؟!
    «از دوست بسیار نازنینم، پونه بارانی»
    .............
    هرچقدر به مغزم فشار میارم،نمی تونم آیندهء ایران رو تصورم کنم.اینکه مثلآ در پنج سال آینده چه جوری میشه و چه سیاستهایی در انتظارش خواهد بود.
    دیروز با دوستم،تلفنی داشتیم در مورد برنامهء هسته ای ایران و انتخابات آمریکا بحث می کردیم.خیلی برام هم جالب و هم عجیبه که این روزها با هر کسی که داخل ایران هست،حرف می زنی،همه میگن"دعا کن بوش رای بیاره"!!که چی؟که با بهانه برنامهء هسته ای بیاد ایران رو آزاد کنه!!!
    میگم آخه عزیز من،چطوری تو خیال می کنی «بوش» دلش به حالِ تو می سوزه و میاد برای تو آزادی بیاره!!اولآ که اگه قرار باشه کاری بکنه،اولین کار تحریم اقتصادیه!اونوقت فکر می کنی این وسط کی ضربه می بینه؟کی نابود میشه؟تو یا آقای رفسنجانی؟مردم یا خانوادهء آقای حسن روحانی؟!
    میگه بهتر!بذار به مردم فشار بیاد،بلکه از خواب بیدار شدن!
    لبخند تلخی میزنم و میگم مردم؟!!
    همین الانش هم جون شون رو گرفتن،چه برسه به روزی که تحریم اقتصادی بشن!!روزی پنج تُن مصرف مواد مخدر در تهران،فقط در تهران،کافی نیست؟
    اونوقت چطوری انتظار داری پاشن و انقلاب بکنن؟!
    عصبانی میشه و میگه اصلآ به من و تو چه!چشمشون کور،می خواستن به جای نئشه شدن و پای منقل نشستن،یه فکری به حال خودشون بکنن!فردا هم هرچی به سرشون میاد بذار بیاد!حقشونه!الانم من دارم پول تلفن میدم که با خودت حرف بزنم،نه بحث سیاسی بکنم!
    تا خواستم بگم خب من و تو مگه جزئی از همون مردم نیستیم،حرفم رو قطع کرد و تهدیدم کرد اگه ادامه بدم تلفن رو قطع میکنه!!!
    با خودم گفتم ما رو باش رو دیوار کی یادگاری نوشتیم!!!
    اینم از جوونهای مملکتمون!مگه اینکه یه معجزه به داد مملکت فلاکت زده ما برسه!و لاغیر...
    ..........................
    امروز داشتم اخبار ایران رو نگاه می کردم،که خبر از وقوع زلزله در ژاپن می داد.بعد پشت سر اون یه خبری رو خوند که در کرج یک ساختمان بر اثر باد فرو ریخته!و جالب اینجا بود که خودشون هم با کمال پررویی می گفتن در ژاپن زلزله 6 ریشتری میاد چند تا زخمی میده،ولی در کشور ما یک ساختمان بر اثر باد خراب میشه!
    واقعآ چی میشه گفت؟
    بدبختی یکی و دوتا که نیست!!
    ................
    چند وقت پیش توی یک جمعی نشته بودیم،تقریبآ میشه گفت از هر نشنالیتی یک نفر نشسته بود.از ترکیه،از گرجستان،از مراکش،از روسیه،از هلند و از خودِ بلژیک...و منم که از ایران بودم.
    بحث بر سر تاریخ و تمدن و فرهنگ کشورها بود،و خلاصه رسیدیم به ترکیه و ایران و این دو کشور همسایه،که چرا یکیش اینقدر توریست زیاد داره و یکیش اصلآ نداره!
    اونی که گرجستانی بود،میگفت خواهرش به خاطر شغل شوهرش چند سالیه که در تهران زندگی می کنن.یعنی مجبور شدن برن ایران.می گفت اون اوایل خواهر من داشته دیوانه میشده.نمی تونسته روسری سر کنه و وقتی خیابون می رفته،دیدن مردم و اینکه چرا همه سیاه می پوشن براش عذاب آور بوده.
    خب من منکر این چیزها نمی تونستم بشم.و می دونستم واقعیت داره.اما وقتی یه گرجستانی،که کشور خودشون شاید بگم یکی از بدبخترین کشورهاست،بیاد پیش اون همه آدم،از ترکیه تعریف کنه و بدیهای ایران رو بگه،خیلی حرفه!
    راستش منو اگه کارد می زدی خونم هم در نمیومد!حرصم گرفته بود،بدجوری! از اونجایی که زبون منم کم دراز نیست!!تا اونجایی که تونستم نشستم و از تاریخ ایران گفتم،اینکه گرجستان و ترکیه یه زمانی جزء ایران بودن.
    خلاصه،اینقدر گفتم و گفتم و روز بعدش هم یکی یه فلاپی بهشون دادم که پر از عکسهای آثار باستانی و تاریخی ایران بود.رفته بودن نگاهشون کرده بودن،هلندیه و روسیه،گفتن که می خوان تابستون سال آینده برن ایران (: ...بلژیکیه هم گفت هر وقت خودت رفتی منو هم با خودت ببر (:
    تازه،کلی هم نظرشون عوض شده بود در مورد ایران.و منم خودخواهی اگه نباشه تهِ دلم از خودم راضی بودم.
    ................
    مامان شهلای مهربونم،برام پیام داده بود و گفته بود که ایمیلمو توی وبلاگ پیدا نکرده.فکر کردم شاید برای شما هم پیدا کردنش مشکل باشه!
    خب الان می گم خدمتتون (؛
    اون بالای صفحه دو تا قلبا رو می بینین؟...قلبِ سمتِ چپی اگه موستون رو ببرین روش آدرس ایمیل منه (: و قلب سمت راستی هم صفحه اصلی...
    پیدا کردین؟دیدین زیاد هم سخت نبود؟
    خب من برم دیگه.قربان همگی:ایراندختِ پُرچونه!!


    Wednesday, October 20, 2004
    کرهء ما...

    قناری گفت:کرهء ما،کرهء قفسها با ميله های زرين و چينه دان چينی،
    ماهی سرخ،سفرهء هفت سينش به محيطی تعبير کرد،که هر بهار متبلور می شود.

    کرکس گفت:سيارهء من ،سيارهء بی همتايی که در آن مرگ مائده می آفريند

    کوسه گفت:زمين ،سفرهء برکت خيز اقيانوسها

    انسان سخنی نگفت!تنها او بود که جامه به تن داشت و آستينش از اشک تر بود...

    «سرورم،شاملو»

    ...............
    نوشتنم نمیاد،ولی زورکی نشستم دارم می نویسم!
    اصلآ دقت کردین از وقتی اومدم اینجا پرچونه شدم؟!
    پرشین بلاگ که بودم سالی یه بار به زور آپدیت می کردم!ولی اینجا هر روز!!
    شاید به خاطر اینه اینجا نوشتن رو بیشتر دوست دارم.
    دیروز وبلاگ قبلیمو حذف کردم.حالا مگه حذف میشد؟!سه بار زدم حذف،هر سه بارش خطا می داد!!اما بلاخره روشو کم کردم.
    نمیدونم کار درستی کردم یا نه؟ولی خب یه جورایی احساس خوبی دارم.
    اینجا رو هم دوست دارم.خیلی زیاد.
    یکی از دوستان گفته بود چرا کامنت نذاشتم،راستش به دلیلهای خیلی زیاد.اولآ که نمی خوام اینجا هم مثل وبلاگ قبلیم بشه و هر کی از راه می رسه عقده هاش و تو پیامگیر من خالی کنه!بعدشم فکر می کنم هر کی حرفی برای گفتن داشته باشه،ایمیلم که هست،می تونه به اونجا بفرسته.
    همین دیگه.
    آهان راستی،
    این شعر رو هم خیلی دوست دارم:
    گاه آرزو می کنم:
    اي کاش برايت پرتو آفتاب باشم تا
    اشکهايت را بخشکانم
    دستهايت را گرم کنم
    و خنده را به لبانت بنشانم...

    «مارگارت بيگل»


    Sunday, October 17, 2004
    بيچاره وطن!

    بيچاره وطن!
    بيچاره وطن!
    بيچاره وطنی که اينها می خواهند ناجيانش باشند.
    بيچاره بچه های مظلومِ وطن که قرار است اين ديوانگانِ خودپرست،آنها را به باغهای بهشتی سعادت برسانند.
    بیچاره کارتن خوابهای گرسنه،که چشم انتظار ته ماندهء بشقابهای شکم سیران هستند.
    بيچاره دهقانانِ تا زانو در سيه بختی فرو رفته،که اينها می‌خواهند اسباب آسودگی مادی و معنويشان را فراهم آورند.
    بيچاره کارگرانی که دل به سخنان اين اراذل خود شيفته دروغگو بسته‌اند و اميد به اينکه روزی به اين درد و درماندگی که دارند پايان داده شود.
    بيچاره ايران!
    بيچاره ايران...


    Saturday, October 16, 2004
    من از این غربت بیزارم!می فهمی؟

    قاصدك،

    ابرهاي همه عالم شب و روز

    در دلم مي گريند...


    Thursday, October 14, 2004
    از چی بنویسم؟

    چی بگم وقتی که آفتاب نمی تابه
    وقتی بارون نمی باره
    وقتی مرغِ زخمیِ شب
    روی دیوارای خونه مون می ناله
    وفتی دیواری،به دستی نمی لرزه
    دلِ سلاخی از این حوضِ پر از خون نمی ترسه
    چی بگم؟
    زندگی با این همه غم،
    نمی اَرزه،
    نمی اَرزه!
    چی بگم،وقتی قناری تو بهار هم نمی خونه!
    توی آسمونِ ابری،یه ستاره نمی مونه!
    وقتی حوض ها پرِ خونه،
    دستام از ترس،
    شکل آزادی رو هیچکی نمی خونه
    چی بگم،زندگی با این همه غم،
    نمی اَرزه
    نمی اَرزه...
    ............
    چی بگم؟از چی بنویسم؟
    از وطنم؟
    از خاک فنا شده ام؟
    از کجاش؟
    از فرو ریختنش؟
    از بدبختی هاش؟
    از اینکه خدا هر روز یه جاشو نابود می کنه؟!
    نه،نه!
    از وطن من چیزی باقی نمونده که ازش بنویسم!
    از مردمش می نویسم
    کدوم مردم؟
    کدوم قشر؟
    همونایی که بیست و پنج ساله میزنن تو سرشون و جیکشونم در نمیاد؟
    یا از اونایی که از ترس جونشون به ترکیه و افغانستان پناه می برن؟
    ...
    از چی بنویسم؟
    از تعداد بیکاراش؟
    از کارتن خوابها؟
    از درصد معتادین؟
    از فساد که همه جاشو در بر گرفته؟
    از فرار مغزها؟
    از خودفروشی؟
    یا از داغ پدر و مادرهای درمند؟
    ...
    از کی بنویسم؟
    از فاطمه ها؟
    یا از ژیلا ها؟
    یا عاطفه های 16 ساله؟
    ..........
    شعار دادن تا کی؟
    چقدر دیگه از شنیدن این جمله خسته شدم!!
    «دوباره می سازمت وطن!!!»
    راستی،
    کجاشو میشه ساخت؟؟!


    Tuesday, October 12, 2004
    غریبه ام!دردم را بفهم...

    دراينجا...
    انگار کسی دلش برای هيچ نمی تپد.
    هيچکس انگار
    لحظه های ناب را برای بيتابی خويش نمی خواهد.
    هيچ کلاغی خاطرخواه کبوتر نمی شود!
    انگار دستها با دلها قرار غريبی دارند.
    آدم
    به دنبال شوکران
    نيستی
    برای تنهايی نمی شناسد...
    ......
    گاهی وقتها،هیچ چیزی نمی تونه احساس آدم رو بیان کنه!مگر یک قطعه شعر...
    دلم لک زده برای ایران رفتن :(
    برای دوستام،برای نیلو و مریم و مبی و شیطنت هاشون،برای خاطرات دوران مدرسه ای که با هم داشتیم،برای کودکی هامون،برای خونه مون،برای کوچه مون،برای بابای مدرسه مون،برای ناظم بد اخلاقمون...
    هی یادش به خیر،چقدر اذیتش می کردیم،چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده...
    ای کاش میشد به اون روزا برگشت!ای کاش می تونستم،برگردم به همون موقع ها که اینقدر شیطون بودم،از دیوار راست بالا می رفتم!اما حالا چی...
    ببین این غربت لعنتی از من چی ساخته که حتی جرات یه چرخ و فلک سوار شدن رو هم ندارم!!
    ...
    ای خدااااااااااااااااااا
    کاش دو تا بال داشتم،فقط برای بیست و چهار ساعت،زیاد هم نه،می رفتم فقط دوستامو،فامیلامو،خیابونا رو کوچه مون و خونه مونو می دیدم و بر می گشتم...
    ای خدا کاش منو یه پرنده ساخته بودی.
    کاش...
    ............
    بر مي گردم،ديروزم را بردارم
    بر مي گردم،هنوزم را بردارم
    بي سايه ام،درختِ بي زمين ام
    بر مي گردم،ميوه ام را ببينم
    «شهیار قنبری»


    Monday, October 11, 2004
    بنویس آزادی

    روی برگِ صافِ کاغذ،واژه ای قشنگ و آشنا
    بنویس به شکل زیبا،بنویس به خطِ خوانا
    بنویس به شوقِ وافر،رو همه تخته سیاه ها
    روی لوحه های زرین،رو تنِ سبزِ درختها
    آزادی،آزادی،آزادی
    بنویس به نیتِ صبح،تو شبِ بلندِ یلدا
    میونِ همه کتابها،واسه کودکانِ فردا
    بنویس به یادِ گرما،توی روزِ سرد و برفی
    توی گوشه ای زِ قلبت،این عزیزِ پنج حرفی
    آزادی،آزادی،آزادی
    روی میله های سلول،بنویس با قطره ای خون
    بنویس به عشقِ فردا،رویِ دیوارهای زندون
    روی خوشه های گندم،بنویس با جوهر دل
    روی غنچه های لاله،بنویس اگر چه مشکل
    روی بالِ هر پرنده،بنویس به خطِ خوشکل
    آزادی،آزادی،آزادی
    بنویس رو کاشیِ حوض،واسه ماهی های خسته
    روی تورِ هر چه عاشق،عاشقهای دل شکسته
    واسه بچه های غربت،واسه مادرهای دلتنگ
    گلدونای خالی از گل،شیشه های خسته از سنگ
    بتراش به خطِ واضح،این کلامو رو تنِ سنگ
    آزادی،آزادی،آزادی
    آزادی،آزادی،آزادی
    ...............
    شعر بالا رو نمی دونم چه کسی سروده،ولی آقای سعید عباسیان با صدای زیبایی اجراش کرده.اگر خواستین گوش و یا دانلود کنین می تونین روی لینک بالا کلیک کنین و ازش لذت ببرین.
    حالا که صحبت از آهنگ و شعر شد بد نیست لینک آهنگی رو که جدیدآ مایکل جکسون بعد از مسلمان شدنش،خونده رو هم بذارم.
    اسم آهنگ هست:give thanks to allah
    حالا جالب اینجاست به قدری آهنگ رو با لهجه عربی غلیظ خونده،که من اولین باری که گوش کردم،یه لحظه شک کردم که این غیر ممکنه صدای مایکل جکسون باشه!!آخه اینقدر «ه یا ح» رو غلیظ تلفظ میکنه که آدم فکر می کنه صد ساله عرب بوده!!
    اینم قسمتهایی از شعر آهنگش که امیدوارم درست نوشته باشم.
    Give thanks to Allah,
    For the moon and the stars
    Praising all day for what is and what was
    Take hold of your iman
    Don't give in to shaitan
    All you who believe please give thanks to Allah.
    Allahu Ghafur،Allahu Rahim،Allahu yuhibo el Mohsinin,
    Hua Khalighona hua Razighona va hua ala kolli shayen ghadir
    Allah is Ghafur،Allah is Rahim،Allah is the one who loves the Mohsinin,
    He is our creator,he is our sustainer and he is the one who has power over all.
    ......
    بگذریم.چند روزه هی می خوام بیام بنویسم،ولی هربار عقبش انداختم.نه فقط این،هزار تا کار دیگه دارم،کلی درس عقب مونده،کلی نامه جواب داده نشده،کلی کارای خونه،ولی نه حالش رو داشتم و نه حسش رو!
    راستی گفتم کارای خونه!!یکی در راه خدا میتونه یه وردی یه دعایی،چیزی بگه،بلکه من سر عقل اومدم و به آشپزی کردن روی بیارم!!!
    آخه چرا من اینقدر از آشپزی کردن متنفرم!!به خدا دیگه خجالت می کشم بس که مامانم از اون سر بلند شد و اومد آشپزی منو کرد!
    به نظر شما من چیکار کنم که به محیط آشپزخونه دل ببندم؟
    توجه:به بهترین راهنمایی یه پُرس چلو کباب دست پخت خودم جایزه میدم!!!
    .........
    خیلی وقته که خوندن چنین اخباری برام عادی شده!شاید بهتر باشه بگم گوشم به هچین خبرهایی عادت کرده!!هر روز و هر روز دارم می خونم و می بینم و می شنوم.باید هم عادت بکنم.پارسال کبری،دیروز عاطفه،و امروز هم نوبت فاطمه شده!!چه بسا در این میون خیلی های دیگه مخفیانه اعدام شده اند.
    خب امروز در اعتراض به حکم کبری و فاطمه پتیشن امضاء کردیم و اجرای حکم به عقب افتاد،یا فرض می کنیم اصلآ اجرا نکردن،فردا،کبری و فاطمه های دیگه رو چیکار کنیم؟
    مگه الان توی زندانها کم داریم دخترهای زیر سن رو که نگه شون داشتن به سن اعدام برسن؟
    مگه امثال عاطفه ها کم داریم؟
    ...
    فکری به حال اونا باید کرد.
    ....
    كسي به فكر گلها نيست
    كسي به فكر ماهي ها نيست
    كسي نمي خواهد
    باور كند كه باغچه دارد مي ميرد
    كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
    كه ذهن باغچه دارد آرام آرام
    از خاطرات سبز تهي ميشود
    وحس باغچه انگار
    چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده ست
    «فروغ فرخزاد»


    Thursday, October 07, 2004
    کودکان بم...

    شب مي كوبم بر در
    پنجه می سايم بر پنجره ها من دچار خفقانم ، خفقان!
    من به تنگ آمده ام ، از همه چيز
    بگذاريد هواری بزنم :
    - آی !
    با شما هستم !
    من به دنبال فضايی می گردم :
    لب بامی ، سر كوهی ، دل صحرايی
    كه در آنجا نفسی تازه كنم .
    آه ! می خواهم فريادبلندی بكشم
    كه صدايم به شما هم برسد !
    من هوارم را سر خواهم داد !
    چاره درد مرا بايد اين داد كند
    از شما «خفته ی چند »!
    چه كسی می آيد با من فرياد كند ؟
    «فريدون مشيری»
    ............
    چند روز پیش بعد از گذشت حدودآ دو ماه از زندگی در این آپارتمان،یکی از همسایه هامو دیدم!کلید که انداختم در رو باز کنم دیدم یکی از تو بازش کرد.یه خانوم تقریبآ زیر سی سال با یه دختر بچه که بعدآ فهمیدم سه سالشه.
    چقدر هم خانوم خوش اخلاقیه.از همون نگاه اول فهمیدم ترک هستن.و از همون نگاه اول یه دل نه صد دل عاشق دخترش شدم.!از اونجایی که ترکی رو خوب بلدم صحبت کنم،طولی نکشید که باهاشون ارتباط برقرار کردم.و الان تقریبآ هر روز بعد از ظهر که از کلاس میام دختر بچه که اسمش هاوین هست،میاد پیشم.اولین بار که هاوین اومد پیشم،یه نگاهی به خونه ام انداخت و گفت مگه بچه داری؟..گفتم چطور؟..گفت:آخه عروسکهات از عروسکهای منم بیشتره!!
    راستم میگفت!خونه من از هر جاییش یه عروسک آویزونه!!!
    خیلی هاشون رو دادم بهش گفتم حالا دیگه عروسکهای تو از مال من بیشتره!!
    جالبیش هم همینه که هر چی بهش میدی حتی یه شکلات،تحویل نمی گیره!!میگه که از مامانم اجازه ندارم!!
    وقتی برای مامانم تعریف کردم،گفت پس تو هم از این به بعد هر جا رفتی و گوشت یا مرغ نخوردی،بگو از مامانم اجازه ندارم!!(به شوخی البته)...آخه من نه مرغ می خورم و نه گوشت!!حتی کباب شده اش!!
    خلاصه اینکه خیلی دختر با نمک و با مزه ایه!!نمی دونستم چرا اینقدر دوستش دارم!!وقتی رفتم سراغ آلبوم،دیدیم چقدر شبیه بچگی های خودمه!!
    .....
    صحبت از بچه شد،فردا روز جهانی کودکه.هر ساله این موقع ها می رفتیم به پرورشگاه ها و به کودکان بی سرپرست سر می زدیم و کمک ناچیزی هم بهشون می کردیم.
    ولی امسال کودکانی که رو واجب تر دیدم،کودکان هموطن خودم
    بودن.کودکان بم.کودکان رنج و آوارگی.
    امیدوارم که فراموش نشده باشن.با دیدن این عکسها قلبم آتیش میگیره.
    ............
    باور کن ای هم آواز،نشکسته بالِ پرواز
    با هم بیا بسازیم اون خونه رو،از آغاز...


    Monday, October 04, 2004
    آهی از تهِ دل...

    محو شدنم،
    بي‌رنگ شدن تصويرم,
    همان شب پاييزي بود كه غربت آمد و من سرگردان اين همه تاريكي شدم.
    همان شب بود كه ستاره‌هاي آسمانم بي‌فروغ شدند
    و شامگاه بعد ديگر برنيامدند،
    حتي تا به امشب,
    و سالي گذشت;
    لحظه لحظه غربت,
    من غريب شدم بي‌آنكه راه گم كرده باشم در سرزمين مادريم.
    و تمام فصل گرم لرزيدم از سرماي اين غربت.
    حالا دوباره پاييز است و تكرار شبهاي بلند غم‌زده‌اش و روزهاي دلگيرش.
    تنها يادت اگر بود,
    شايد در همين شبانه‌هاي دلگير هم دلم گُر مي‌گرفت،
    و چله تابستان مي‌شد.
    دریغ...
    ..............
    در شلوغ ترین خیابان شهر,جایی که هیچکس به هیچکس نیست!,جایی که فقط جای آدمهای شکم سیره!,جایی که همه با جیبهایی پر به آنجا آمده اند تا بنوشند و بخورند و ببرند...با دوستم در حال قدم زدن هستم.من روزنامه ای به دست دارم و در حال دید زدن سر تیترهایش هستم.به قدری توی بهر روزنامه رفتم که حتی گاهی متوجه حرفهای دوستم نیستم.ناگهان چشمم به پاهایی می خوره که درست جلوی پای خودم سبز شدن!قبل از اینکه من سرم را بالا بگیرم صدای یک نفر رو می شنوم که با لهجهء خاصی میگه:سلام علیکم!
    سرم رو که بالا می گیرم با یک آقای حدودآ سی ساله با سر و وضعی تقریبآ نا مناسب روبرو میشم.قبل از اینکه به من اجازهء جواب سلامش رو بده شروع می کنه به عربی صحبت کردن!
    من و دوستم نگاهی به هم انداختیم و من به خیال اینکه طرف از عربهای مراکش یا الجزایر هستش به فرانسوی بهش جواب دادم.اما انگار هیچ زبونی به غیر از عربی بلد نبود.
    پس به عربی حرف زدن ادامه داد و البته وقتی فهمید ما عربی نمی فهمیم بعضی کلمه های انگلیسی رو هم قاطی کرد:
    انا Refugee
    انا Irani!
    و بعد اینا رو که گفت اشاره کرد به چند تا بیست سنتی و ده سنتی که توی دستش بود.نگاهی به دوستم انداختم.از قیافه اش فهمیدم که هنوز هم متوجه منظورش نشده!
    اما من شده بودم.خوب هم متوجه شده بودم!با نگاهی متعجب به طرف زل زده بودم.تعجب من از گدایی کردنش نبود.تعجب من از ایرانی بودنش بود!
    شاید یک دقیقه ای بود که اون داشت حرف می زد و من هیچی نمی شنیدم.نگاه متعجب من حالا دیگه به نفرت تبدیل شده بود!دلیلشو نمی دونم!اما قطعآ اگه همون مراکشی بود ازش متنفر نبودم هیچ,دلم هم براش می سوخت.
    خیلی دلم می خواست دوستم همراهم نبود و من همه چیز رو ازش می پرسیدم.خیلی دلم می خواست وقتی اون به عربی می گفت «انا ایرانی» من به فارسی جوابشو می دادم.خیلی دلم می خواست ازش بپرسم چه چیزی باعث شده که در کوچه پس کوچه های غربت اینچنین سرگردان چشمش دنبال ده سنت های دیگران باشه؟!
    ولی...
    ولی من خجالت کشیدم!
    من خجالت کشیدم از اینکه دوستم بفهمه هموطن من داره گدایی می کنه!
    من از تحقیر شدن می ترسیدم!
    من از این شرمم شد که هم میهن من با زبان عربی داشت گدایی می کرد و می گفت من ایرانیم!
    ...
    با اینکه دلم نمی خواست حتی یک سنت هم بهش بدم!اما نمی دونم چی شد که دست بردم از توی کیفم یک پنج یورویی در آوردم و بهش دادم.!
    پول رو که گرفت تشکر کرد و رفت.از پشت که نگاهش کردم دیدم فقط سراغ کسانی میره که موهاشون مشکیه!!با این تفاوت که مو مشکی های دیگه فقط یک کلمه جوابشو می دادن:
    Sorry!
    مرد رفت و رفت و نگاه مبهوت من همچنان به دنبالش!با ضربه ای که دوستم به سر شانه ام زد به خودم اومدم.پرسید چیزی شده؟
    خودم رو به بی خیالی زدم و گفتم نه چیزی نیست!
    ولی مگه میشه بی خیال بود؟
    از اون روز تا حالا این موضوع خوره شده و افتاده به جونِ من!
    ....................
    برخيز که از غير تو,تو را دادرسی نيست
    گويی همه خوابند کسی را به کسی نيست...
    «شهیار قنبری»



    Powered by Blogger