-->
    زادگاه مهر
چو ایران نباشد تن من مباد، بدین بوم و بر یک تن مباد
صفحه اصلی
ایمیل من
وبلاگ قبلی من


واپسین دست نوشته ها

  • Imagine
  • .....
  • می ترسم...
  • زندگی ممنوع!
  • هوا خیلی سرده!
  • پینگ نکن!
  • سه کلیپ در جواب الجزیره
  • حکایت غربتی ها
  • دلم می خواست...
  • باز هم دستگیری یک وبلاگ نویس دیگر!

  • بایگانی

  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005

  • پیوندها


    ایرانیان بلژیک
    از بلژیک چه خبر؟
    احمد شاملو
    فروغ فرخزاد
    فريدون مشيری
    سهراب سپهری
    پونه بارانی
    آوای آزاد
    زنان ایران
    کودکان ایران
    عکسهای تهران

    Tegen Racisme

     
    Tuesday, November 30, 2004
    درود به میهن پرستان

    با چنین قانون سربی خاموشی نگذیرم
    هرچه زشتی می پذیرم،هرچه خواری می پذیرم
    با سکوتی،بی کلامی،گر توان گفت پیامی
    جام تلخ شوکران کو تا به شیرینی بگیریم؟
    آتش لعلی پسندد مردن خاکستری را:
    همچنان لختی بسوزد پس به آرامی بمیرم
    «از سمین بهبهانی عزیزم»
    ..............
    دیدین(Arabian Gulf) بمب گوگولی، چه ترکیدنی کرد!باریکلا به سازنده اش.عمرآ فکرعربها بتونه مثل تفکر ما ایرانیها باشه!اصلآ فکرشون به همچین چیزایی قد نمیده!خدایی اگه ایران همه چیز آزاد بود و هیچی محدودیت نداشت،الان اینقدر مغز متفکر و چه میدونم کاشف و مخترع داشتیم،که کشورهایی مثل ژاپن و آمریکا رو تو جیبمون میذاشتیم.
    با شناختی که من از خودمون دارم،اگر محدودیتی وجود نداشت در کشورمون شاید الان یکی از پیشرفته ترین کشورها میشدیم،چه از لحاظ تکنولوژی و چه از لحاظ خیلی چیزای دیگه.
    میدونین،ما ایرانی ها دوست داریم از همه چیز سر در بیاریم و به همه چیز آگاه باشیم.دوست داریم همه چیز رو یاد بگیریم و در مورد هر چیزی اطلاعات داشته باشیم.و این خیلی خوبه.ولی بقیهء کشورها بخصوص اروپایی ها،فقط در مورد رشته ای که علاقه دارن،اطلاعات دارن و آگاهند.
    همین همکلاسی های من،ازشون بپرس که نخست وزیرتون کیه،خیلی راحت میگن ما نمیدونیم،چون رشتهء ما نیست!ولی من همون روز اولی که اومدم اینجا همه رو،از ننهء پادشاهشون گرفته تا نماینده پارلمانشون، شناسائی کردم!
    بگذریم،بحثم چی بود به کجا کشیده شد!!خواستم بگم بیشتر قدر خودمون رو بدونیم و بیشتر به ایرانی بودنمون افتخار کنیم.اشاید تنها چیزی که ما رو از بقیه جدا کرده همین ایرانی بودن ماست.اینو من نمیگم،بارها از خیلی از غیر ایرانی ها شنیدم که همیشه و همیشه این عشق و علاقهء ما را به کشورمون تحسین کردن.این ارق ملی و این عشق به میهن فقط در وجود یک ایرانی میتونه نهفته باشه.
    این حرکت ما اگر هم هیچ تاثیری در عوض شدنِ نظر نشریهء جئوگرافیک نداشته باشه،یک نتیجهء خوب رو به ما داد و اون اینکه نشون دادیم که میتونیم همصدا و هم فریاد بشیم و با افتخار از خاکمون دفاع کنیم.
    ..............
    حتمآ تا الان اینجا رو هم دیدید.شاید اینجا رو من یا دیگران نتونیم مثل پتیشنی که در دفاع از خلیج فارس درست کرده بودن،بگیم برید و امضاءش کنید.هر کسی عقیده ای داره و عقیده همه برای دیگری محترمه.اما خب همه ما با هر عقیده ای که باشیم هدفمون یکی هست.محتوای این سایت رو هم بخونید و اگر موافق بودید امضاش کنید.همه ما میدونیم که عملی شدنِ این کار تقریبآ غیر ممکن هست!اما خب تنها نتیجه اش باز هم یگانگی ماست.و فراموش نکنیم اینان هراسشان ز یگانگی ماست...
    ..............
    دارم یه کتابی میخونم به اسم Becoming me،به خود اومدن،یا همون خودشناسی.یه جملهء جالب توی این کتاب به چشمم خورد و اون اینکه: I want to know why...?
    می خواهم بدونم چرا،سه تا تقطه...
    به نظرم پرسش جالبی اومد.شاید حتی بدون اینکه لحظه ای فکر کنم،خودم جوابش رو دادم!
    دلم می خواست بدونم دیگران به جای اون سه تا نقطه چین چه جوابی دارن.
    از خیلی ها پرسیدمش:
    یکی گفت میخواهم بدونم چرا من پولدار نیستم.
    اون یکی گفت میخواهم بدونم چرا من خوشبخت نیستم.
    دیگری گفت میخواهم بدونم چرا من مادر ندارم.
    و...
    اما هیچ کدومشون به اندازهء جواب آخری منو ناراحت نکرد:
    میخواهم بدونم چرا من نمی تونم در کشورم زندگی کنم و در همانجا بمیرم؟؟!
    راستی
    شما جواب این سوال رو میدونید؟...


    Wednesday, November 24, 2004
    به میهنِ عزیزتر از جانم...

    برای تو می نویسم ای سرزمین من
    ای که زیبایی های جهان را در خود به گرد آورده ای
    کوه هایت استوار
    خورشیدت بی غروب
    خلیج ات تا ابد فارس
    و
    دریاهایت چون قلب ساکنانت بی کرانه باد
    آسمانت را بی سقف آرزو می کنم
    و مردمانت را رها تر از پرندگان که
    دربند بودن نه سزاوار چنین آزادگانیست...


    Tuesday, November 23, 2004
    از هر دری سخنی...

    همینو کم داشتیم!!!میشه ازتون خواهش کنم اگه تا حالا این پتیشن رو امضاء نکردین،حالا برین و امضاءش کنین؟...تو رو خدا یه کاری بکنین.اینا دارن دستی دستی خاک ما رو به باد میدن!بابا آخه شعار تا کی؟
    ناموسمون رو،هویت مون رو،ایرانی بودنمون رو،همه چیزمون رو گرفتن!اقلآ دیگه نذاریم کشورمون رو تقسیم کنن بین این کشور و اون کشور!!!
    ............
    دیروز بروکسل تظاهرات بود.به مناسبت سالگرد قتل فروهرها.حسنی به مکتب نمی رفت،اگر هم می رفت جمعه می رفت!یکی نبود به این آقایون بگه تظاهرات رو در یک روز تعطیل برگزار می کنن که همه بتونن بیان.نه در روز کاری و اونم در ساعتی که همه یا سر کار هستن یا سر کلاس و مشغولن.!
    عیبی نداره.این نیز بگذرد.کم کم یاد میگیریم!
    ............
    بلاخره پریروز فیلم The passion of the Christ رو دیدم!حالا نگین چرا اینقدر دیر!چون من اصولآ اهل فیلم نیستم.البته الان اینجوریم.قبلآ که وقت بیشتری داشتم و هنوز توی چاه خرخونی نیفتاده بودم،بیشتر فیلم نگاه میکردم.بگذریم...این فیلم مصائب مسیح رو خیلی ها بهم پیشنهاد دیدنش رو داده بودن.خلاصه ما هم گول خوردیم و نتونستم از فیلمی که همه بهم پیشنهاد دیدنش رو دادن،بگذرم!!ولی ای کاش به حرف دیگران توجه نمی کردم و نمی دیدمش!!
    من فکر می کنم بیش از اندازه بهش جلوء مذهبی داده بودن و کاملآ مشخص بود که قصد کارگردان فقط اینه که با احساسات مردم بازی کنه.البته این نظر منه!راستشو بخواین من اصلآ با ساختن اینجور فیلمها موافق نیستم!به نظر من با پولهایی که صرف خرج کردن این فیلمها میشه،هزاران گرسنه و محتاج رو میشه سیر کرد.البته اینم قبول دارم که پول حاصل از درآمد فیلم شاید صدها برابر باشه،ولی خب باید ببینی که این پولها کجا میره؟و چی میشه؟...
    بگذریم.فقط خواستم بگم اگه کسی ندیده،همون بهتر که ندیده.از من میشنوین وقتتون رو هدر ندین با دیدن همچین فیلمهایی!!
    ..............
    امشب یه جایی دعوت بودم.اگه بدونین...یه جایی که یه جورایی حال و هوای ایران رو داشت.جای شما خالی،نون لواش داغ،یعنی همون لحظه از رو آتیش(البته آتیش که نه،یه نون پز مخصوص بود فکر کنم) برش داشتن.بعدشم روش رو کره مالیده بودن،با پنیر و چای شیرین و گوجه و زیتون و کلی مخلفات دیگه،اینقدر خوشمزه شده بود،که من انگشتامو باهاش خوردم!الانم دارم با انگشتهای پام تایپ میکنم!!!
    ولی جدآ خیلی چسپید...شونصد سالی میشد اینجوری شام بهم نچسپیده بود و صد البته اینقدر نخورده بودم!!
    ..............
    يك روز
    شايد،يك روز
    كه آفتاب گيسوی نقره ای دماوند پير را نوازش مي كند
    در يك غريو تندر بارانی
    در يك نسيم نوازشگر بهار
    يك روز
    شايد همراه پرواز پرستوی عاشقی
    واژه ی لبخند، به سرزمين سوخته ی من باز گردد
    اميد، كوبه ی در را بفشارد
    و سپيدی، جای تمامی اين سياهی ها را پر كند
    آن روز بر مردگان نيز
    سياه نخواهم پوشيد
    حتی بر عزيزترينشان...
    «زنده یاد پروانه فروهر»
    ..............
    فکر کنم قبلآ این شعر رو نوشته بودم.چون خیلی دوستش دارم بازم نوشتمش.
    گرامی باد یاد فروهرها و تمامی آنانی که به حرمتِ جانِ کاشانه،از جان گذشتند...


    Saturday, November 20, 2004
    یک روز معمولی

    در کنار اين معلمان و درسها،
    در کنار نمره های صفر و نمره های بيست،
    يک معلم بزرگ نيز
    در تمام لحظه ها،در تمام عمر
    در کلاس هست و در کلاس نيست
    مرگ،نام اوست!
    و آنچه را که درس می دهد؛
    زندگی است...
    «فريدون مشيری»
    ..............
    صبحِ کلهء سحر با بوی اسپندی که مامان دود کرده بود و عطرش تموم خونه رو برداشته بود،بیدار شدم.اومدم پایین.اول رفتم سراغ آشپزخونه(پاتوق مامان).مامان مشغول چیدن میز صبحانه بود.طنین صدای بنان توی خونه پیچیده بود.رفتم پیش بابا.توی اتاق نشسته بود.مشغول دید زدن سایتهای خبری و گوش دادن به صدای استاد بنان.خواستم سلام کنم دیدم بدجوری غرق شده.حالا یا غرق در خوندن اخبار یا گوش دادن به موسیقی.رفتم دست و صورتمو شستم.برگشتم توی آشپزخونه.مامان رفت بابا رو صدا کنه.داشتیم صبحونه می خوردیم تلفن زنگ زد.دایی پشت خط بود.طبق معمول کلی سر به سرم گذاشت.!آخرش تلفن رو با گفتن دوتا فحش آبدار به من،قطع کرد!آخه من یه جایی تو حرفهام گیر کردم.هر کاری کردم توی اون لحظه،برابر کلمهء situation توی فارسی چی میشه،یادم نیومد!نه که ندونم.نمیدونم چرا اون لحظه فراموشم شده بود.داییم هم خیلی به فارسیِ من و به اینکه لهجه ام تغییر نکنه،حساسه!خلاصه کلی بهم متلک زد و مسخره ام کرد.
    رفتم بالا حاضر شدم.با دوستم قرار داشتم.رفتیم gym. بعدشم سونا و استخر.تو استخر یه کوچولو درگیر شدم!یه پسره عرب وحشی همش دور و بر ما می پلکید.محلش نذاشتیم.من و دوستم مشغول شنا شدیم.من رفتم زیر آب.به دوستم گفتم تایم بگیر ببین چقدر نفس دارم.اومدم بالا دیدم همون پسره داره با دوستم حرف میزنه و قصد اذیت کردنشو داره.هرچی زور داشتم توی مشتم جمع کردم و یه سیلی محکم خوابوندم زیر گوشش.چنان محکم بود که با پشت افتاد توی آب!بلند شد خواست حرف بزنه،سرش داد کشیدم و گفتم shut up.از استخر رفت بیرون.همینطور که میرفت داشت منو تهدید می کرد!گوش ندادم و مشغول شنا شدیم.چند تا دختر دیگه اومدن ازم تشکر کردن.گفتن خوب کاریش کردی.ما رو هم اذیت کرده.تو دلم گفتم خاک تو سرتون که جرات دفاع کردن از خودتون رو هم ندارین.از استخر رفتیم بیرون.سوار ماشین شدیم،همین که خواستم درِ ماشین رو ببندم،دیدم یکی با دست در رو گرفت!خودش بود.با قیافهء حق به جانبی گفت:که به من سیلی میزنی؟...گفتم زدم که زدم.دستم درد نکنه.اگه تا یک دقیقهء دیگه هم اینجا وایسی یکی دیگه میخوری.شروع کرد تهدید کردن.تلفن رو براشتم گفتم به پلیس زنگ میزنم.اولش گفت بزن.اما بعد که دید من جدیم،راهشو کشید و رفت.دوستم از ترس داشت می لرزید.آرومش کردم و راه افتادیم.کلی اعصابم خورد شده بود.با اینحال رفتیم کتابخونه.دو ساعت درس خوندیم.مامان زنگ زد ناهار رو بریم خونه.رفتیم قیمه بادمجون خوردیم.تلفن زنگ زد.دوستم نیلو بود.کلی حرف زدیم.گفتیم.خندیدیم.حتی گریه هم کردیم.اینقدر گفتیم و گفتیم تا دیگه خسته شدیم.تلفن که قطع شد،حوصله ام سر رفت.رفتم تلویزیون رو روشن کردم.یه کمی Euro News نگاه کردم.بازم طبق معمول عراق و اخبار عراق.حالم به هم خورد.خاموشش کردم.
    رفتم یه کم دیگه درس خوندم.بازم تلفن زنگ زد.اینبار مامان بزرگم از ایران بود.کلی گریه کرد.کلی حالم گرفته شد.من بغض کردم،ولی گریه نکردم.کلی براش حرف زدم.همش خواستم حرفو عوض کنم تا کمتر گریه کنه.ولی نشد.گوشی رو دادم بابا بلکه بتونه آرومش کنه.صدای گریه هاش هنوز تو گوشم بود.من حتی نتونستم خودم رو آروم کنم.رفتم دوچرخه ام رو از تو پارکینگ در آوردم.هوا خیلی سرد بود.به مامان گفتم میرم یه دور میزنم بر میگردم.هرچی اصرار کردم شال و کلاه بپوشم،گوش ندادم.زدم بیرون.همش فکرم پیش مامانی بود.نمی دونستم دارم تند تند رکاب میزنم.کلی از خونه دور شده بودم.برگشتم.مامان کلی غر زد که چرا تو این سرما،اونم بدون لباس گرم،رفتم دوچرخه سواری!!چیزی نگفتم.اصلآ به روی خودم نیاوردم که گریه های مامان بزرگ اینجوری منو بی قرار کرده بود.رفتم پیش بابا.غم رو توی چشماش میدیدم.میدونستم اون گریه ها اینجوریش کردن.چیزی نگفتم.سرم رو انداختم پایین.اومدم به این دنیای خراب شده یه سر بزنم.میل باکسم رو که باز می کنم،به این لینک بر می خورم.برای دیدنش کنجکاو میشم.میبینم و میبینم.تا آخرش رو میبینم.هیچ کاری نمی تونم بکنم.نه حتی گریه کردن که همیشه آرومم می کنه.سرم درد میکنه.انگار یه چیز خیلی سنگینی در گلوم رو گرفته.میرم یه کم دراز بکشم.از شدت سر درد خوابم برده بود.شاید نیم ساعت نگذشته بود،با صدای تلفن از خواب بیدار میشم.به بالشم که دست میکشم،میبینم خیس خیسه!...میرم تو فکر.خدایا من نه عادت دارم آب از دهنم بیاد موقع خواب،نه تابستونم هست که عرق کنم،پس چرا بالشم خیس شده؟!...یه لحظه که بلند میشم،میبینم سر دردم خوب شده.اون چیز سنگین توی گلوم هم نیستش!به چشمام که دست میزنم،خیس خیسن.آره،بغضم بود که ترکیده بود.چقدر سبک شده بودم.میرم پایین.مامان طبق معمول توی آشپزخونه بود.مشغول ترشی درست کردن.بابا هم یه کمی آرومتر شده بود و مشغول کتاب خوندن.منم میرم یک قهوهء تازه برای خودم میریزم و میام اینا رو تایپ می کنم.


    Tuesday, November 16, 2004
    بازم یه عالمه حرف

    همه از يک قبيله‌ء بی‌چتريم
    فقط لهجه‌هايمان ما را به غربت جاده‌ها برده است!
    کسی بايد امشب آواز بخواند
    کسی بايد امشب
    با غربت جاده‌ها و لهجه‌ها
    به قبيله‌ء بی‌چتر برگردد...
    ما همه از يک گلوی پر از ترانه رها شده‌ايم
    فقط سکوت‌هايمان ما را به غربت چشمها برده است
    کسی بايد امشب
    نخستين ترانه را به ياد آورد...
    «هیوا مسیح»
    ........................
    شرمنده که هم شما رو نگران کردم و هم اینجا شده بود متروکه!!بدجوری سرما خوردم.یعنی خورده بودم.الان یه کمی بهترم.و اگه رعایت کنم خوب میشم.البته میدونم این دلیل بر تنبلی و ننوشتن نمیشه.ولی خب وبلاگ نویسی هم دل و دماغ می خواد.به نظر من وقتی ذهن آدم درگیره،باید بیخیال وبلاگ نوشتن بشه!چون در غیر اینصورت فقط یه مشت چرت و پرت می نویسه و اینجا کسی ضرر نمی کنه جز شمای خواننده!
    منم اصلآ دلم نمی خواد وبلاگم رو فقط برای خالی نبودن عریضه سیاه کنم.برای همین هم هر وقت حرفی برای گفتن داشتم میام و به روز می کنم.
    خب همه این حرفها رو گفتم که چند از دوستانی که منو متهم به تنبلی کرده بودن،بدونن همش هم به خاطر تنبلی نیست اگه گاهی دیر به دیر می نویسم.
    بگذریم...
    متاسفانه این چند روزه خبرای بد هم زیاده.از دستگیری وبلاگ نویسها گرفته تا کار احمقانهء مجلهء نشنال جئوگرافیک...
    چند شب پیش داشتم تلویزون صدای آمریکا رو میدیدم که ایشون رو خطشون بودن!(اینم بگم که از این تلویزون و صد البته آقای بهارلو با اون تصویر کاخ سفید پشت سرش متنفرم!)داشتن در مورد دستگیری وبلاگ نویسها و فیلترینگ صحبت می کردن که ایشون هم یه کمی شر و ور بافتند!می گفتش کسانی که دستگیر شدن،به خاطر جرمهای دیگه دستگیر شدن و احتمالآ بعد از دستگیر شدنشون فهمیدن که آره اینا وبلاگ نویسن و...بعدشم وبلاگشونو میبینن و به هرکی که لینک دادن اونا رو هم دستگیر می کنن!!!
    واقعآ این برای خودِ من سوال شد که چه جوری با یه لینک دادن میشه آدرس کسی رو پیدا و دستگیرش کرد؟؟!!
    ..........
    دسته گلی که مجلهء نشنال جئوگرافیک به آب داد از همه اینا بدتر!!!پارسال هم فروشگاه های ALDI همین کار رو در اروپا انجام دادن و نقشه هایی رو برای فروش در فروشگاه شون گذاشته بودن که توش خلیج فارس رو خلیج عربی نوشته بود!بعد از چند روز که ایرانیها اعتراض کردن،همهء نقشه هاشون رو جمع کردن.همین کار رو هم با این مجله بکنیم و نذاریم که خلیج فارسمان را به خلیج عربی تبدیل کنن!!حتی اسمن.بهشون ایمیل بنویسین.به هر کی می تونیین خبر بدین تا بهشون اعتراض کنن.صداها هرچی بیشتر باشه بهتره.ما که همه چیزمون رو از دست دادیم،و هیچ کاری نکردیم!اقلآ این یکی رو نذاریم ازمون بگیرن.
    این هم از الطاف جمهوری اسلامیِ کثافت!!اصلآ دلم نمی خواد با لحن بی ادبی و بی منطقی مبارزه کنم.ولی لیاقت آشغالی مثل جمهوری اسلامی که داره خاکمون رو دو دستی تقدیم عربهای وحشی می کنه،همینه که با بی ادبی باهاشون مبارزه کرد.کثافتهای آشغال!!!
    دلم می خواست یه قدرت داشتم و ریشهء کثیفشون رو از تو خاکمون در می آوردم و می سوزوندم.مثل دایناسورها چنان نسلشون رو منقرض می کردم،که هیچ وقت دیگه برنگردن!!
    حیف که همچین قدرتی ندارم!اصلآ فکر کنم خدا منو شناخته که همچین قدرتی رو بهم نداده!!
    ......
    با هر نگاه
    بر آسمان اين خاک هزار بوسه ميزنم
    نفسم را از رود سپيد و آسمان خزر و خليج هميشگي فارس ميگيرم
    من نگاهم از تنب بزرگ و کوچک و ابوموسي نور ميگيرد
    من عشقم را در کوه گواتر در سرخس و خرمشهر به زبان مادري
    فرياد خواهم زد
    فرياد خواهم زد...
    اي وارثان پاکي من آخرين نگاهم
    بر آسمان آبي اين خاک و خليج هميشگي فارس خواهد بود...
    ........
    به قول بی بی دیگه جونم براتون بگه...اینجا وضعیت راسیست بازیش داره هر روز بدتر میشه.بخصوص بعد از ترور کارگردان هلندیه.البته هلند که دیگه خیلی افتضاح شده.هر روز دارن مسجد و مدرسه مسلمونا رو آتیش می زنن.اینجام تصمیم گرفتن از این به بعد به شدت برخورد کنن.حتی با وجود اینکه حزب راسیستها در دادگاه محکوم شد و اونا مجبور شدن اسمشون رو عوض کنن.آره درست خوندین،همون حزب به کار خودش ادامه میده،اما با یه اسم دیگه!!!
    فکر کنم اینجا من باید بیشتر از همه نگرون باشم!!آخه من نخوام موهامو رنگ کنم و همون موهای مشکی خودم رو دوست داشته باشم،باید کیو ببینم؟ :-S
    .........
    شکوه عزیزم که حدود 3 ماهی میشد ازش بی خبر بودم،به ایران برگشته و خیلی از زندگیش راضیه.شکوه جان برات از صمیم قلب آرزوی موفقیت و بهروزی دارم.از اینکه منو از حال خودت با خبر کردی یک دنیا ممنونم.امیدوارم مثل قدیما بیای بازم برامون بنویسی.
    ....
    مامان شهلای مهربونم،هم نمیدونم چش شده ):مامانی گلم،نبینم غمتو الهی.نبینم غصه بخوری...نبینم دلگیر باشی...زودتر هم وبلاگتو با شادی به روز کن.باشه؟ ما منتظریم...
    .....
    راستی میشه یکی به من بگه این در زمان خودش چقدر ارزش داشت و حالا چقدره؟؟؟
    ............
    بس از تحریر:خیلی عجیبه!!نمیدونم چه کسی برای من پینگ می کنه!!حتی اگه به روز نکرده باشم!!برای وبلاگ قبلیم هم همین مشکل رو داشتم.کسانی که سیستم بلاگ رولینگ دارن بهم گفتن مگه مرض داری آپدیت نکرده پینگ می کنی!!الان هم قبل از اینکه مطلبمو پست کنم یه سر رفتم پیش بی بی دیدم لینک وبلاگم اون بالای بالاست!!خلاصه اینکه اگه یه وقت دیدین وبلاگم پینگ شد و اینجا به روز نشده بود،به من گیر ندین.یه بنده خدایی حالا یا خیلی احساس خوشمزگی می کنه،یا دلسوزی!(که فکر کنم اولیش درسته)،داره این زحمت رو به خودش میده!



    Tuesday, November 09, 2004
    زنگ تفریح!

    محض خنده یا
    شایدم گریه!برین اینو ببینین تا من برگردم.


    Monday, November 08, 2004
    و خدا فرشتهء امید را فرستاد...

    یکی بود،یکی نبود.زیر گنبد کبود،یک دختری بود که قلبش از "عشق" بود،پاهایش از "استواری"و دستهایش از "دعا".
    اما شیطان از "عشق" و "استواری"و "دعا" متنفر بود!
    پس کیسه ای را گشود و محکمترین ریسمان را به در کشید.ریسمان "نا امیدی" را.
    "نا امیدی" را دورِ زندگیِ دختر پیچید.دورِ قلب و استواری و دعاهایش.
    "نا امیدی" پیله ای شد و دختر کرمِ کوچک ناتوانی.
    خدا،فرشته های امید را فرستاد.کلاف های "نا امیدی" را باز کردند.
    اما...
    اما دختر،به فرشته ها کمک نمی کرد!دختر،پیلهء گره در گره ها را چسپیده بود و می گفت:نه!باز نمی شود.هیچ وقت باز نمی شود!
    شیطان می خندید و دورِ کلافِ "نا امیدی" می چرخید.شیطان بود که می گفت:نه!باز نمی شود.هیچ وقت باز نمی شود!
    خدا،پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند.
    پروانه بر شانه های رنجوری دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرمِ کوچکی بود،گرفتار در پیله.
    اما اگر کرمی می تواند از پیله ای به در آید،پس انسان نیز می تواند...
    و خدا گفت:نخستین گره را باز کن،تا فرشته ها گره های دیگر را باز کنند.
    دختر،نخستین گره را باز کرد...
    و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود،نه پیله ای و نه کلافی.
    هنگامی که دختر از پیلهء "نا امیدی" به در آمد،شیطان،مدتها بود که گریخته بود!
    ..........
    عاشقهای خاک،تشنه گان آزادی و عدالت،نذارید شیطان شما را در پیلهء "نا امیدی" بپیچد.
    شما که قلباتون از "عشق" و پاهاتون از "استواری" و دستهاتون از "دعا"ست،خودتون با دستای خودتون نخستین گره ها رو باز کنید.
    گره های بعد رو هم فرشته های "امید" باز می کنند...



    Sunday, November 07, 2004
    عروسک...

    گاهي وقتها،

    چقدر ساده عروسك مي شويم!

    نه لبخند مي زنيم

    نه شكايت مي كنيم

    فقط احمقانه سكوت مي كنيم...


    Saturday, November 06, 2004
    تغیرات

    خب اینم از این.
    چطوره؟
    دیگه نگین خوب نشده که هرچی رنگ بود،امتحان کردم.فقط آبی جور در اومد.
    آهنگ وبلاگ رو هم عوض کردم.آخ که چه غمی داره صدای زنده یاد ویگن.
    مامان بزرگم این آهنگ رو خیلی دوست داره.منم هروقت گوشش میکنم به یادش میفتم.
    البته چند روز دیگه عوضش می کنم.نمی خوام فضای وبلاگمو غمگین و دل گرفته بکنم.
    دیگه...
    دیگه اینکه لینک زادگاه مهر قبلی هامو گذاشتم این بغل.یادتونه گفتم که یه بی نشون همهء آرشیومو منتقل کرده به یه جا،این لینک همونجاست.حتی وبلاگ قبلیمو که حذفش کردم،کپیش اونجا هست.
    آی یه بی نشون،میدونم که اینجا رو می خونی،فقط خواستم بهت بگم الهی هرچی از خدا می خوای بهت بده.به خدا دیگه نمی دونم چه آرزوی رو برات بکنم که لایقت باشه.ولی ازت ممنونم.
    دیگه اینکه،میدونم اینروزا خیلی دارم هذیون میگم.بذارین به حساب دلتنگی های غربت...



    Friday, November 05, 2004
    برای بهاری که سالهاست از سرزمینم رفته

    شک ندارم که روزی به سرزمینم بر می گردد و ایرانم هميشه بهار خواهد شد.
    بهار!
    چه واژهء غریبی!
    بهار که رفت...
    کدام بهار؟
    آنجا ايران ماست.
    یادتان هست؟
    مگر نگفتی:ايران بهار دارد،اميد دارد،فردا دارد؟
    اما...
    اما کدام اميد؟
    کدام فردا؟
    کدام بهار؟
    بهاری که رفت و با رفتنتش ايمان آوردم به آغاز فصل سرد...
    به آغاز فصلی پر درد که همه با نگاه سرزنش به هم می نگرند!
    بهاری که رفت و با رفتنش پليدی تيغِ سانسور آشکارتر از پيش مقابل ديدگانم قيام کرد.
    راستی،
    یادت هست که گفتی:ايران امروز بهشت نيست اما به راه بهشت می رود،
    می گفتی:
    اين را نسل تو می سازد...
    مگر قرارمان اين نبود که اين راه را با هم برويم؟
    پس چرا؟...
    بار ديگر حس غريبِ "مرگ" به سراغم آمده،
    رفتن و رفتن و رفتن...
    گمان می کردم در اين چند سال اخير با حس غريب "رفتن" خو گرفته ام.
    اما اين بار وقتی تازيانه بر شيار التيام نايافتهء درد غربت فرود آمد،تازه فهميدم با دردِ "بی وطنی" هيچ گاه نمی توان کنار آمد!
    به اميد آن روز که واژهء "وطن" در قاموس بی وطنان معنا گردد..


    Thursday, November 04, 2004
    بوش و عرفات

    نسل من چه فصل هایی که ندید
    بی سبب چه آه ها که نکشید
    نسل تو چه روز هایی که نمُرد
    سفره اش چه زخم هایی که نخورد
    نسل من چه فکر هایی که نریخت
    پرده ها یکسره در هم آمیخت
    نسل تو چه ساز هایی که نساخت
    شاخه اش چه برگ هایی که نباخت
    آسیاب اگر به نوبت بگو پس نوبت ما کو؟
    سهم ما قسمت ما کو؟حرمت خلوت ما کو؟
    بیرق مات رو نگو رخت عزا شد
    سهم نسل من و تو بادِ هوا شد
    نسل من بغض ترانه می چکید
    نسل تو خاطره ای سر نبُرید
    نسل من به فکر گم کردنِ من
    نسل تو به فکر همسایه شدن
    پشت سر حریق یاس و مرگ رنگ
    مشق شب صد خطِ ریز از شعر جنگ
    پیش رو نفرین تلخ مادران
    اشک خواهر جای تیری در تفنگ
    آسیاب اگر به نوبت بگو پس نوبت ما کو ؟
    سهم ما قسمت ما کو ؟ حرمت خلوت ما کو؟
    بیرق ما تو نگو رخت عزا شد
    سهم نسل من و تو باد ِ هوا...
    «شهیار قنبری»
    ..............
    *خب به سلامتی!آقای جرج دابلیو بوش برای دومین بار پریزدنت شدن.
    خیلی برام عجیب و خنده داره که میل باکسِ من پر شده از ایمیلهایی که انتخاب مجدد بوش رو تبریک گفتن!!!
    اشتباه نشه!این ایمیلها از طرف دوستان ایرانی مقیم ایران برای من فرستاده شده و نه مثلآ طرفدارن آقا بوش در آمریکا و...
    و متاسفانه خیلی هاشون هم از دوستای نزدیک خودم هستن!!
    من واقعآ نمی دونم چی تو مغزشون می گذره؟
    اصلآ چی فکر کردین؟
    فکر کردین جناب آقای پریزدنت بوش دلشون به حال شماها سوخته و همین روزاست که بیاد آزادی رو دو دستی تقدیمتون کنه؟!!
    واقعآ که!
    بذارید رُِک بگم،من واقعآ براتون متاسفم که اینقدر کور کورانه به قضیه نگاه می کنین!!
    یعنی ایرانی اینقدر ذلیل شده؟اینقدر خار؟اینقدر ناتوان؟...که یه بیگانه بیاد براش تعین و تکلیف کنه؟
    اگه اینجوریه پس بذار بگم خاک تو سر ما یعنی هفتاد میلیون جمعیت ایرانی که یکی مثل بوش بخواد ناجی ما بشه!
    بابا جان،شما را به هر آنچه که می پرستین قسم،یه کمی جدی تر به قضیه نگاه کنین!
    یه نگاهی به دور و بر خودتون،عراق و افغانستان بندازین،بعد بیاین سنگِ بوش رو به سینه بزنین.اصلآ مگه خودمون چُلاقیم؟ها؟چرا خودمون با دستای خودمون سرنوشت خودمون رو تعین نکنیم؟
    چرا باید همیشه منتظر باشیم که یکی بیاد و ناجی ما بشه؟
    چرا وقتی که خودمون هم توانش رو هم هدفش رو هم اراده اش رو داریم،دست به کار نشیم؟
    چرا؟چرا؟چرا؟؟
    ازتون خواهش می کنم،یه کم،فقط یه کم از خودتون اراده نشون بدین،به خدا خواستن توانستن است.اگه ما بخوایم،جمهوری اسلامی که سهله،صدتای جمهوری اسلامی رو هم نابود می کنیم.فقط اگه بخوایم.

    *خب مثل اینکه باید بگم به سلامتی آقای یاسر عرفات هم دار فانی رو وداع گفتند!!
    از وقتی که یاد دارم،هم از یاسر عرفات هم از شارون و هم...نفرت داشتم.خبر بدی نبود!حداقل برای من!یک تروریست کمتر،جنایت و خونریزی هم کمتر.
    الهی یه روز شارون هم گور به گور بشه.بگو آمین
    الهی یه روز نسل آخوند منقرض(درست نوشتم؟)بشه.بگو آمین
    الهی یه روز ظلم،ستم،کشت و کشتار،دیکتاتوری،جهل و نادانی،همه و همه نابود بشه.بازم بگو آمین...





    Tuesday, November 02, 2004
    چه به سرمان می آورند؟

    من،درد در رگانم
    حسرت در استخوانم
    چيزي نظير آتش در جانم پيچيد!
    سرتاسر وجود مرا گوئي چيزي به هم فشرد،
    تا قطره اي به تفتگي خورشيد،جوشيد از دو چشمم،
    از تلخي تمامي درياها،در اشك ناتواني خود ساغري زدم. . .
    «احمد شاملو »
    ............
    باز امروز دلِ من سرای غمهای همه عالم شده.
    باز امروز لاله ها را کشتند.
    باز امروز شقایق ها را در خیابان زندگی سر بریدند.
    باز امروز فریادها را در گلو خفه کردند.
    باز امروز بغض، قلبِ پدر جوان آزاده ايرانی را که
    می خواست هزاره سوم را به نام خويش ثبت کند شکست.
    باز امروز داد مظلوم به هيج جايی نرسيد.
    باز امروز ترانه قناری دلم را به لرزه در آورد.
    باز امروز کعبه دل من ترانه يار دبستانی را زمزمه می کرد.
    باز امروز همهء دنيا بر سرم خراب شد.
    باز امروز خرابات دلم واژگون شد.
    باز امروز افسوس خوردم که چرا ما نشسته ايم.
    امروز،وقتی که دیدم همطوطن 24 سالهء من آگهی فروش کلیه اش را در روزنامه ها داده است،تمام تنم لرزید.
    امروز قربانیان یک عمر معرفت را جلوی چشمانم زنده زنده می زدند.
    امروز اعماق چشمانم از اشک لرزید....
    ای وای بر ما که نشسته ایم و می بینیم که ما را می کُشند،
    که ما را می بلعند،
    که ما را در بند می کشند،
    که ما را له می کنند،
    شخصیت ما را،
    هویت ما را،
    انسان بودن ما را،
    ایرانی بودن ما را،....
    حسِ دیدنِ پرندگانی که قربانی می شوند تمام ذهن مرا اشغال کرده است...


    Monday, November 01, 2004
    بدون شرح

    سلام!
    من حالم خوبه.
    بیخودی هم خوشحال نشین چون بازم اومدم واسه پر حرفی!
    فعلآ که از صدقه سری هالوین و ارواح!یه چند روزی تعطیل بودم و یه کمی به روحیهء افتضاحم!رسیدگی کردم!
    یه چند تا عکس پاییزی خوشکل هم گرفته بودم،اومدم بذارم اینجا شما هم ببینین که دیدم سیستم عکس بلاگر یه جور عجیب و غریبیه و نشد که اینجا آپلودشون کنم!البته حوصلهء سر و کله زدن باهاش رو هم نداشتم.و الا میشد یه کاریش کرد.ولی خب راحت ترین کار این بود که یکیشون رو اینجا آپلود کنم.
    برین ببینین.البته اگه دیده بشه!اگه هم نشد بهم خبر بدین.
    راستی خواسته بودین رنگمو عوض کنم به سفید،والله من این کار رو کردم،منتها ایندفه به طور کل نوشته هام محو شدن!نه سفید و نه هیچی دیده نمیشد!
    حالا ببینم چیکار می تونم بکنم.
    فعلآ...
    پ.ن:این لینک رو هم ببینین بد نیست.البته دیدنش زیاد هم خوب نیست!خدا بگم چیکارت کنه نیلو!حالم داره به هم می خوره!!!آخه مگه مرض داری از این چیزا واسه من می فرستی؟!
    پ.ن.ن:خودمونیم ها،عنوان منم هیچ ربطی به نوشته م نداره!!حالا شما بخونین:با شرح!



    Powered by Blogger