-->
    زادگاه مهر
چو ایران نباشد تن من مباد، بدین بوم و بر یک تن مباد
صفحه اصلی
ایمیل من
وبلاگ قبلی من


واپسین دست نوشته ها

  • Imagine
  • .....
  • می ترسم...
  • زندگی ممنوع!
  • هوا خیلی سرده!
  • پینگ نکن!
  • سه کلیپ در جواب الجزیره
  • حکایت غربتی ها
  • دلم می خواست...
  • باز هم دستگیری یک وبلاگ نویس دیگر!

  • بایگانی

  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005

  • پیوندها


    ایرانیان بلژیک
    از بلژیک چه خبر؟
    احمد شاملو
    فروغ فرخزاد
    فريدون مشيری
    سهراب سپهری
    پونه بارانی
    آوای آزاد
    زنان ایران
    کودکان ایران
    عکسهای تهران

    Tegen Racisme

     
    Wednesday, December 29, 2004
    من از بلوغ و بزرگسالی استعفا میدهم!

    من به این وسیله از دوران بلوغ و بزرگسالی خود استعقا میدهم.
    من تصمیم گرفتم که پیچیدگی های دنیای بزرگسالان را به حال خود بگذارم و فقط مسئولیتهای یک کودک هفت،هشت ساله را بر عهده بگیرم.
    من دلم می خواهد به زمانی باز گردم که زندگی پدیده ای ساده بود،به زمانی که تنها چیزهایی که میدانستم حروف الفبا،رنگها و سرودهای دوران کودکی بود.
    من دلم می خواهد با دوستانم به بازی قایم موشک بازی بپردازم و تاب بازی کنم.
    من دلم می خواهد بر این گمان باشم که داشتن شکلات بهتر از پول است!زیرا که حداقل می توان آن را خورد.
    من دلم می خواهد به دوره ای باز گردم که همواره خوشحال بودم و از چیزهایی که باعث نگرانی و دغدغه خاطر است،اطلاعی نداشتم.
    من دلم می خواهد تصور کنم که در دنیا عدل و انصاف وجود دارد و همه آدمها با هم صادق و خوب هستند.
    من دلم می خواهد باور داشته باشم که هر چیزی در زندگی امکان پذیر است.میل دارم از پیچیدگی های زندگی بی خبر باشم و یکبار دیگر از هر چیز کوچکی که اتفاق می افتد هیجان زده شدم.
    من دلم می خواهد که دوباره ساده زندگی کنم.من میل ندارم که روزم از تل کاغذها،از کار افتادن کامپیوتر،و خبرهای نومید کننده پر باشد.
    من میل ندارم زندگیم از صورتحساب دکترها،از غیبت گوئی ها،از بیماری و از مرگ عزیزان انباشته باشد.
    من دلم می خواهد به قدرت عشق،لبخند،دوستی،بغل کردنِ کسانی که دوست دارم،کلمات پر مهر،حقیقت،عدالت،صلح،رویا،انسانیت و فرشته ها اعتقاد داشته باشم.
    بنابراین در اینجا من کارت بانکی،دسته کلید اتومبیل،کارت اعتباری،و تمامی صورتحسابهایی که برایم رسیده است،تحویل میدهم و از شما می خواهم که این کار را به عنوان استعفای رسمی من از بلوغ و بزرگسالی تلقی کنید.



    دنیا دست کیه؟

    خانومه گربه اش مرده،پنجاه هزار دلار داده که یه گربه عین گربهء خودش براش شبیه سازی کردن!!
    اونوقت...
    اونوقت چه بچه هایی که آرزو بر دلشون مونده برای یه شب هم شده چشماشون رو با دل سیر روی هم بذارن.
    چه کارتن خوابهایی که از سرما خشکشون میزنه و کسی نیست که حتی جسدشون رو از سر راه برداره!
    چه مریضهایی که پول دوا و درمون ندارن و مجبورن با درد بسوزن و بسازن و تنها چاره شون در انتظار مرگ نشستنه.
    چه آدمهایی که یک عمره در حسرت داشتن یک سقف بالای سرشون هستن.
    چه داداشهایی که کفشهاشون رو نوبتی به هم قرض میدن که بتونن برن مدرسه.
    چه خواهرهایی که مداد رنگی هاشون ته کشیده اما بیچاره بابا که پول خریدن مداد رنگی جدید رو نداره!
    چه بچه هایی که به جای کلاس و درس و بازی سر چهارراه ها فال فروشی می کنن،تازه اگه شانس بیاره و کسی رحمی به دلش بیاد و ازش بخره..
    چه جوونهایی که از روی نیاز کلیه هاشون رو می فروشن.
    چه...
    آدم میمونه چی بگه،و اصلآ این حرفها رو به کی بگه!


    Monday, December 27, 2004
    این اتفاقهای ناگوار

    خیلی عجیبه!
    هر سال چند روز مونده به سال نو میلادی،یک اتفاق وحشتناکی رخ میده!
    دو سال پیش جنگ عراق،پارسال زلزلهء بم،و امسال زلزلهء وحشتناکی که بیشتر کشورهای شرق آسیا رو مصیبت زده کرده!...
    طبق آخرین خبرها تا الان نزدیک بیست هزار نفر کشته شدن!خدا میدونه چند هزار تای دیگه زیر آوار و توی دریا موندن!چقدر دردناکه...
    اگه براتون مقدوره از کمکهاتون،هرچند ناچیز دریغ نکنین...پارسال رو به یاد بیاریم که همهء دنیا چه جور بسیج شدن و به ما کمک کردن.
    من حتی از نوشتن این خبر هم تموم تنم داره میلرزه،حالا یه لحظه خودمونو جای اونایی که این اتفاق براشون افتاده بذاریم،...
    وای خدای من!
    خیلی دردناکه.
    خیلی...


    Saturday, December 25, 2004
    به رضا زاده رای بدیم

    فدراسیون وزنه بردای قصد داره به مناسبت صدمین سالگرد تاسیسش،بهترین وزنه بردار قرن رو انتخاب کنه.این انتخابات در سایت رسمی فدراسیون وزنه برداری و توسط رای های مردم برگذار میشه.
    از اونجایی که حسین رضا زاده لیاقت و شایستگی این مقام رو داره،ما میتونیم با رای های خودمون هم به نمایندهء کشور پر افتخارمون رای داده باشیم،و هم بار دیگر نام مقدس ایران را بر سر زبانها بیاندازیم.
    پس خواهشن به اینجا برین و به رضازاده رای بدین.
    به امید پیروزی تمامی قهرمانان ایران زمین.



    کریسمستون مبارک...




    به یاد بم

    باورم نمیشه!
    یک سال از اون روز،از روز جمعهء نحس می گذره!
    ما آدمها چه زود همدیگر رو به دست فراموشی می سپاریم!البته این طبیعت ماست،و الا در غیر اینصورت زندگی معنا نداشت.
    من که هنوزم دیدن اون تصویرها و یه یاد آوردنشون،قلبمو آتیش میزنه.
    هنوز دیدن چهرهء دخترکان و پسرکانی که طعم بی مادری رو در این یک سال چشیدن،بغضم را در گلوم میشکنه...
    هنوز دیدنِ چشمهای گریان مادران در سوگ نشسته،مرا از خود بی خود می کنه.
    هنوز دیدنِ ارگ ویران شدهء بم اشکم رو در میاره.
    هنوزم خرمای بم مزه اش برام تلخ است...
    چیزی که هست،بم همیشه زنده خواهد ماند.بم رو باید مستحکمتر از قبل ساخت...
    اما تو هموطن سوگوارم،با اینکه فرسنگها فاصله ست میان منو تو،اما با تمام وجودم فریاد میزنم که همیشه در کنارت خواهم ماند،و قشنگترین گلها را در باغچهء دلت می کارم.حتی اگر لحظه ای لبخند را به لبانت باز گردانم...



    آخیییییییییییییش

    یووووووووووهووووووو من از امروز رسمآ برای حدود 10 روز آزاد شدم.
    درسته گند زدم به یکی از امتحانهام ولی بقیه اشون عالی شدن،این یکی هم بعد جبرانش می کنم.
    آخ چه کیفی داره این آزادی بعدِ امتحان...
    با خیال راحت میتونی هر کاری بکنی،با ننه بابات بشینی کنار شومینه و درد دل کنی و از حرفها و راهنمایی ها و حتی انتقادهاشون لذت ببری...
    بعدشم اینقدر بیکار باشی که بشینی تلویزیونهای در پیتی ایرانی رو نگاه کنی و یه کم بخندی و یه کم حرص و غصه بخوری و یه کمی هم...
    بعدشم اگه یه برف خوب بیاد بری و اینقدر برف بازی کنی که دلی از عذا دربیاری...
    البته اگه برف نیومد که نمیاد،به همون پاتیناژ هم راضی بشی.
    بعدشم کلی کارای عقب مونده ات رو انجام بدی،نامه های نخونده،نامه های نانوشته،که باید هر چه زودتر بفرستی برای صاحبهاشون.
    خلاصه این که از این آزادی نهایت استفاده رو ببری.خب زندگی یعنی همین دیگه.
    پس زنده باد زندگی...
    .........
    زندگی «مجذور» آینه است.
    زندگی گل به «توان» ابدیت،
    زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
    زندگی «هندسهء» ساده و یکسان نفسهاست...


    Thursday, December 23, 2004
    اورکات

    میگم این اورکات عجب چیزیه!
    باورتون میشه من معلم کلاس سوم دبستانم رو از طریق اورکات پیدا کردم!
    شانسی اسمشو سرچ کردم دیدم پیدا شد،سریع براش ایمیل دادم فهمیدم خود خودشه...
    الان اینقدر خوشحالم که دلم می خواد بال دار بیارم...
    آخه این خانوم معلمم رو از همه معلمهایی که تا به الان داشتم بیشتر دوست دارم...
    شما هم امتحان کنین.خدا رو چه دیدین شاید شما هم مثل من شانسی خانوم معلمتون رو پیدا کردین (:



    خوشحالم!

    خوشحالم که بلاخره تلاش هموطنهای مقیم اینجا به ثمر نشست...


    Wednesday, December 22, 2004
    یه بیت شعر

    مرغ بریان به چشم مردم سیر
    کمتر از برگ تره بر خوان است
    وآنکه را دستگاه و قدرت نیست
    شلغم پخته مرغ بریان است
    «سعدی»



    یه جوک

    می گن یه روز يه دختره میره پیش يه آخوند،ازش مي‌پرسه اگه با يه پسري دوست بشم مسئله اش چيه؟
    آخونده ميگه اين چه حرفيه ميزني دخترم،این که معلومه،خب حرام است!
    بعد دختره یه کم میره تو فکر و دوباره می پرسه،حالا اگه با يه آخوندي دوست بشم چي؟
    آخونده ميگه اي شيطون،نکنه مي‌خواي بري تو بهشت؟! D:



    گوگوش

    مثل اينکه بايد در مورد قضيهء دعوا سر دلاره يه کمی بيشتر توضيح بدم.
    چند روز پيش خانوم گوگوش اومدن به يکی از همين تلويزيونهای ایرانی و گفتن که در آمریکا ممنوع الصدا شده،یعنی نمی تونه هیچ کنسرتی بذاره و همه اینها به خاطر قراردادی هست که براش با يک شرکت آمريکايی بستن و چون خودش راضی به اجرا کردن کنسرت برای اون شرکت نيست ،اونها هم از طریق قانونی حکم جلوگيری از کنسرتهاش رو گرفتن.يعنی تا با اين شرکت قرارداد داره،حق نداره برای شرکت و يا کس ديگه ای کنسرت اجرا بکنه.حالا،اينکه ايشون بدون توجه به این حکم رفته با يه کس ديگه ای قرارداد بسته و تيکتهای اونجا رو هم قالب کردن به مردم،اصلآ مهم نيست!مهم اينه که خانوم گوگوش با همکاری چه کسانی اين قرارداد رو بسته و حالا که يه جورايی منافع خودش به خطر افتاده چرا اومده و اونا رو لو ميده!
    من شخصآ یکی از عاشقان صدای خانوم گوگوش هستم.ميشه گفت معتادم به صداش.اما هيچ وقت نميتونم این یه چیز رو هضم کنم که يکی مثل گوگوش هم بياد و از احساست مردم بدبخت سوء استفاده بکنه.
    چرا تا قبل از اين اتفاق نيومد و اين آقايون رو لو بده و از به اصطلاح از پشت پرده مردم رو با خبر کنه؟
    اصلآ به مردم چه ربطی داره که مياد و جلوی دوربين تلويزيون گريه می کنه و ميگه من خرجی ندارم؟
    حرف من اينه.اين وسط ديگه هنرمندهامون نيان و از احساسات مردم سوء استفاده نکنن.اينقدر مردم رو بازيچهء خودشون نکن.يا پرچم ايران رو به بازی نگيرن.مگه چهار سال پیش که میلیاردها دلار از پول کنسرتهاش به جیب زد به فکر مردم بود یا اصلآ چیزی از پرچم میدونست؟
    اونوقت که دلارها رو می شمرد یه بار نیومد جلوی دوربین و با مردم درد دل کنه،نیومد و از زندگی بیست و چند ساله اش در ایران بگه...
    اما حالا که دیده منافعش در خطره ،اومده داره میگه آی این و آی اون...
    منظور من این بود که بابا برای یه بارم شده با خودمون و با مردممون رو راست باشیم.اینقدر احساسات مردم رو به بازی نگیریم.



    Sunday, December 19, 2004
    برف وشب یلدا

    برف..برف.برف...
    شب یلدا،شب یلدا،شب یلدا...
    دوستم زنگ زده میگه نمیدونی تهران چه برفی اومده...از شب یلدا و شور و حالش میگه...
    کیه که این دو رو با هم دوست نداشته باشه.بخصوص برف بازی...
    من که عاشق برفم.با رنگ سفید و تمیزش همه جا رو یکسان میکنه.همه جا رو یکرنگ می کنه.حتی جاهایی که زشت هستن...به همه یه زیبایی خاص می بخشه...
    دعا کنین ما هم به هوای کریسمس بتونیم یه برف بازی بکنیم.
    ...
    شب یلداتون مبارک و عمرتون به درازای شب یلدا...




    دعوا سر دلاره!

    راستی یادم رفت بگم،اگه ماهواره دارین و اگه مثل من از روی ناچاری محکوم به نگاه کردن
    تلویزیون شدین،یه نگاهی به تلویزیونهای ایرانی بندازین.(البته به شرطی که مامانتون نشینه بغل دستتون و به زور هی سوپ بچپونه توی دهنتون!که دیگه حسابی حالتون به هم بخوره!)
    آی بُکُش بُکُشه اونجاها،آی بزن بزنه،آی بخور بخوره،آی بچاپ بچاپه،آی بگیر و ببنده...
    میگم ای پدر عشق،نه ببخشید!دلار بسوزه که اینجوری آدما،«حتی هنرمندهای به اصطلاح محبوب»رو به جونِ هم می اندازه!...


    Saturday, December 18, 2004
    من و مریضی و امتحان

    اول اینکه سلام،دوم اینکه من زنده ام.سوم اینکه از این به بعد بلاگمو به یه روش دیگه به روز میکنم که حالا حوصلهء توضیح دادنش نیست.بعدآ خودتون میفهمین.
    و اما...
    توی این چند روزه دو تا کار مهم انجام دادم.
    یکیش اینکه رفتم تا پای مرگ و برگشتم.دومی هم با اجازه تون(البته خیلی ببخشید ها) تر(کسره یا فتحه اش با خودتون)زدم به یکی از امتحانهام!!
    عرض کنم حضورتون،باید خیلی بد شانس باشی تا بتونی مثل من درست شب امتحان چنان مریض بشی که فرداش با هزار مکافات سر جلسهء امتحان حاضر بشی و بعد درست بعد از اینکه ورقهء امتحان رو دادن دستت،حالت به هم بخوره و از شدت سر درد غش کنی،حتی فرصت نوشتنِ اسمتو بهت نده!و برای 2 روز بفرستت بیمارستان...
    نمیدونم خدا رو برای نعمت سلامتی که دوباره بهم بخشید شکر کنم،یا نگرون امتحان از دست رفته ام باشم...
    کاش بذارن جبرانش کنم...کاش بتونم دوباره امتحانش بدم...


    Monday, December 13, 2004
    کمی تا قسمتی خصوصی

    بدجوری درگیر امتحانهای میان ترم هستم!برای همینم وقتی برای رسیدگی به اینجا نمی مونه.راستی،میشه ازتون خواهش کنم برام دعا کنین...
    ....
    مامانی مهربونم،بابایی خوبم،سالگرد یکی شدنتون مبارک...خدا کنه منم از شما یاد بگیرم و عشق پاکِ شما رو سرلوحهء زندگی آینده ام قرار دهم.
    دوستتون دارم به وسعت قلبهای مهربونتون...
    فدای هردوتون:یکی یه دونهء عاشقتون...
    ......
    بی بی جونم،الهی فدای اون قلب مهربونت شم،ما منتظرتیم که بیایی و بازم برامون بنویسی...دوسِت دارم یه عالمه...
    ....
    مامان شهلای مهربونم،بازم یک سالگیت مبارک و قربونت برم به خاطر پیامی که برام نوشته بودی...ببخشید که نرسیدم جواب مهربونیاتو بدم...یه ماچ گنده و هزاااااار تا دوسِت دارم...


    Saturday, December 11, 2004
    عجب صبری خدا دارد...

    خیلی وقتها نوشته هامو توی ووردپد کامپیوترم ذخیره میکنم.یعنی هر وقت حوس نوشتن می کنم و دلم نمی خواد کسی بخونتش.البته همیشه هم ذخیره نمی کنم،بعضی وقتها هم بلافاصله بعد از نوشتن،پاکش می کنم.یعنی فقط دلم می خواد یه جوری خودمو سبک کنم.توی وبلاگم هم پست نمی کنم.خب بعضی از نوشته هام شاید یه مشت چرت و پرت بیشتر نباشن،ولی همون یه مشت چرت و پرت میتونه توی روحیهء شمای خواننده تاثیر داشته باشه!
    بگذریم...
    یکی از همین نوشته ها،یه نامه بود به خدا!!این نامه رو چند وقت پیش نوشتم،و توی کامپیوترم ذخیره اش کردم.امروز که بازش کردم بخونمش،این شعر پائینی به آخرش اضافه شده بود!اگه اشتباه نکنم کار پدرم بوده!که خواسته یه جوابی هم به نامهء من داده باشه!
    به دل من که خیلی نشست.تا شما چه احساسی داشته باشین بعد از خوندنش...

    عجب صبری خدا دارد.
    اگر من جای او بودم،همان يک لحظه اول،كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان،جهان را با همه زيبائی و زشتی به روی يکدگر ويرانه ميکردم.

    عجب صبری خدا دارد.
    اگر من جای او بودم،که مي ديدم يکی عريان و لرزان،ديگری پوشيده از صد جامه رنگين ، زمين و آسمان را،واژگون مستانه می کردم.

    عجب صبري خدا دارد!
    اگر من جاي او بودم،براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان،هزاران ليلي ناز آفرين را كو به كو ،آواره و ديوانه مي كردم .

    عجب صبری خدا دارد.
    اگر من جای او بودم،که در همسايه صدها گرسنه،چند بزمی گرم عيش و نوش ميديدم،نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه می کردم.

    عجب صبری خدا دارد.
    اگر من جای او بودم،نه طاعت مي پذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيداد گرها تيز کرده پاره پاره از کف زاهد نمايان،تسبيح صد دانه ميکردم.

    عجب صبری خدا دارد.
    اگر من جای او بودم،بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،سراپای وجود بی وفا معشوق را، پروانه ميکردم.
    که می ديدم مشوش عارف و آهی ز برق فتنه اين علم عالم سوز دم کش، بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکری در اين دريای پر افسانه می کردم.

    عجب صبری خدا دارد.
    اگر من جای او بودم،به عرش کبريائی،با همه صبر خدائی،تا که ميديدم عزيز نا بجائی ناز،برگی ناروا گرديده خواهی می فروشد.
    گردش اين چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

    عجب صبری خدا دارد...
    اصلآ چرا من جای او باشم!
    همين بهتر که او خود جای خود بنشيند و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد.
    وگرنه من به جای او چه بودم.
    يک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم.

    عجب صبری خدا دارد!
    عجب صبری خدا دارد...

    «معينی کرمانشاهی»


    Thursday, December 09, 2004
    يه آهنگ از سيمين غانم

    اين آهنگ رو چون يه جورايی شرح حال خودمه‌ خيلی دوستش دارم...
    لینک آهنگ





    Monday, December 06, 2004
    از آرشیو وبلاگ قبلیم

    خدايا چقدر دلم گرفته است

    دلم گرفته است از اين مردان سياه

    از اين همه سياهی

    اين غبار سياه کی آسمان ايران را ترک خواهند کرد تا خورشيد دوباره بدمد؟

    اين مردان کينه توز که جهان رنگی ما را سياه و سفيد کرده اند،

    کدامين روز است روز نابودی اين سياه دلان بيدل

    کدامين تک سوار شمشير انتقام از نيام بر خواهد کشيد؟

    کدامين مردان شجاعند که کلام مرگ را در گوش اين شب پرستان بخوانند

    کجايند سواران غيور سرنوشت که شمشير بر فرق اين سياه و سپيدان شب پرست فرود آرند؟

    شيران شجاع اين بيشه کجايند تا دمار از روزگار اين ضحاکان برآرند؟

    چه خنده دار است ولی دردناک که اين مردان بی خدا دم از صداقت ميزنند

    اين سياه دلان دم از شجاعت ميزنند.

    اين ظالمان را نگاه کن،

    دم از امانت ميزنند!

    کجاست آن خورشيد فروزان؟

    کجاست آن درفش کاويانی؟

    کجا رفتند رستم و سهرابها؟

    کجاست آن مسيحا نفسی که دميده شود در کالبد بي روح اين مردم؟

    مردمان را بنگر که بي روحند و خسته

    مرگ آشنا ترين کلام نزد مردان است و

    گريه آشناترين مرهم سينه

    کجاست آن شمشير برنده؟

    که فرود آيد بر فرق اين مردان شب زده

    کجاست کلام رهايی؟

    کجاست؟...


    Sunday, December 05, 2004
    انشاء!

    موضوع انشاء:من دارم می پوسم
    متن انشاء:
    من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...من دارم می پوسم...
    چیه؟نکنه متظر بقیه اشی؟
    همش همینه!






    Friday, December 03, 2004
    یه جورایی بی عنوان!

    همین الان از یک مراسم ختم میام.ختم داداش یکی از دوستان افغانم.راه خونه شون خیلی بد راه بود و مجبور شدم با اتوبوس برم.مریضم بودم و این مسافت و این سرمای بیرون هم بدترم کرد.توی این مدت که مامان کمتر مواظبم بوده،بدنم چنان ضعیف شده که با کوچکترین ویروسی مریض میشم.اصلآ از خودم مقاومت نشون نمیدم!
    بگذریم،خود کرده را تدبیر نیست!
    داشتم میگفتم.این دوست افغان من،بزرگ شدهء ایرانه.یعنی به قول خودش از وقتی که به یاد داره همش آوارهء این کشور و اون کشور بوده!شاید تا اونجایی که من میدونم یکی از بدبخت ترین آدمهای روی زمینه.طفلی مصیبت پشت مصیبت!تازه داشت غم از دست دادن مادرش رو فراموش می کرد که این داداشش هم فوت کرد.اونم چه جوری!!
    دو روز غیبش زده بود،اینا هم به پلیس خبر میدن،بعد از دو روز پلیس میاد یه صندوق که شاید وزنش به یک کیلو هم نمیرسه،بهشون تحویل داده،گفته بیاین اینم جنازهء پسرتون!!نگو رفته یه شهر نزدیکهای بروکسل خودشو به دلیل نا معلومی که هنوزم معلوم نشده،انداخته زیر قطار و خودکشی کرده!!
    بیچاره دوستم!میگفت اگه میدونستم دردش چی بوده و چرا دست به این کار زده،هیچ وقت ناراحت نمیشدم.اما اون بدون نوشتن حتی یک خط نامه ما رو تا آخر عمر دچار عذاب کرد.
    راستم میگه بنده خدا.الان توی راه که داشتم میومدم،فکر کردم چقدر سخته که آدم عزیزترین کسش رو از دست بده،و هیج وقت ندونه چرا و به چه دلیل از دستش داد.
    از همه بدتر اینکه آدم توی کشور خودش نمیره!و برای برگرداندن جنازه اش باید پنج هزار یورو بده!!!
    ................
    توی راه که داشتم میومدم؛یعنی توی اتوبوس،درست جلوی دو تا خانوم که اتفاقآ ایرانی از آب در اومدن،وایساده بودم سر پا.اتوبوس تقریبآ پر بود.یه دفه یکی از خانوما برگشت به اون یکی گفت:دامن این دختره رو نگاه کن چه خوشکله(منو میگفت)اون یکی گفت خب،...گفتش اینقدر دوست دارم اینجوری بپوشم،ولی شوهرم بهم اجازه نمیده!...حالا منم همینجوری دارم زیر چشمی نگاهشون میکنم،..خانوم دومیه با چشمانی تقریبآ گرد شده،برگشت منو سرتا پا دید زد و رو به خانوم اولیه گفت:وا!!چه حرفها!!مگه این جوری لباس پوشیدن چشه که شوهر شما بهتون اجازه نمیده!!!؟
    خانوم اولیه آهی کشید و گفت:همینو بگو!از ایران فرار کردم اومدم اینجا که راحت باشم،اما آقا با افکار کور کورانه اش زندگی رو کرده جهنم واسم.
    خانوم دومیه گفت والله چی بگم،خوشبختانه شوهر من خیلی روشن فکره.هرچی دوست داشته باشم میتونم بپوشم.خانوم اولیه این بار آه بزرگتری کشید و یه دفه نگاهش به نگاه من افتاد.برگشت زیر لبی به خانوم دومیه گفت:نکنه این دختره ایرانی باشه ما این همه در موردش حرف زدیم.اون یکی گفت آره،قیافه اش که به ایرانی ها میخوره،اما ما که چیزی نگفتیم در موردش.تازه ازش تعریف هم کردیم...
    از یه طرف از حرفهاشون خنده ام گرفته بود،و از یه طرف هم داشتم به حرفهای قبلشون فکر می کردم.داشتم به این فکر می کردم که چرا ماها نمی تونیم به خاطر خودمون زندگی کنیم...چرا همیشه باید یکی باشه که بهمون امر و نهی کنه...چرا نمی تونیم از کوچکترین حقمون استفاده کنیم...چرا دنیا رو کردیم یک قفس...قفسی که میتونه قفس نباشه،ولی هست...
    .............
    متاسفانه یک آدم بی انصافِ بی وجدان،برداشته وبلاگ قبلیم رو که حذفش کرده بودم،هک و تبدیلش کرده به یه وبلاگ تقریبآ سکسی!!آیا راهی هست من دوباره به دستش بیارم؟آیا میشه ازش پس گرفت؟
    اسم زادگاه مهر برای من خیلی مقدسه و من دلم نمی خواد کسی ازش سوء استفاده بکنه...
    .............
    هوا سرد شده.دیگه زمستون شده.اینو میشه از تزئینات خیابونها فهمید.کریسمس داره میاد.باز هم یه سال دیگه داره میگذره.انگار همین دیروز بود،که همه جا پر شده بود از عدد 2004 و امروز همه جا نوشتن:2005!!
    چقدر زود گذشت...
    با این حال این چند تا عکس پاییزی تقدیم به شما.
    1
    2
    3
    ........
    دوست نادیده ام،هم میهن مهربانم،بابت همهء زحمتهایی که برای این خونه ام کشیدی،یک دنیا ممنونم.
    .............
    خیلی کیف داره یه بسته برات برسه پر از آجیل و تنقلات شب یلدا و روی بسته اش نوشته باشه:از دلتنگترین مامان بزرگ دنیا به غریب ترین نوه دنیا،مگه نه؟...



    Powered by Blogger