همین الان از یک مراسم ختم میام.ختم داداش یکی از دوستان افغانم.راه خونه شون خیلی بد راه بود و مجبور شدم با اتوبوس برم.مریضم بودم و این مسافت و این سرمای بیرون هم بدترم کرد.توی این مدت که مامان کمتر مواظبم بوده،بدنم چنان ضعیف شده که با کوچکترین ویروسی مریض میشم.اصلآ از خودم مقاومت نشون نمیدم!
بگذریم،خود کرده را تدبیر نیست!
داشتم میگفتم.این دوست افغان من،بزرگ شدهء ایرانه.یعنی به قول خودش از وقتی که به یاد داره همش آوارهء این کشور و اون کشور بوده!شاید تا اونجایی که من میدونم یکی از بدبخت ترین آدمهای روی زمینه.طفلی مصیبت پشت مصیبت!تازه داشت غم از دست دادن مادرش رو فراموش می کرد که این داداشش هم فوت کرد.اونم چه جوری!!
دو روز غیبش زده بود،اینا هم به پلیس خبر میدن،بعد از دو روز پلیس میاد یه صندوق که شاید وزنش به یک کیلو هم نمیرسه،بهشون تحویل داده،گفته بیاین اینم جنازهء پسرتون!!نگو رفته یه شهر نزدیکهای بروکسل خودشو به دلیل نا معلومی که هنوزم معلوم نشده،انداخته زیر قطار و خودکشی کرده!!
بیچاره دوستم!میگفت اگه میدونستم دردش چی بوده و چرا دست به این کار زده،هیچ وقت ناراحت نمیشدم.اما اون بدون نوشتن حتی یک خط نامه ما رو تا آخر عمر دچار عذاب کرد.
راستم میگه بنده خدا.الان توی راه که داشتم میومدم،فکر کردم چقدر سخته که آدم عزیزترین کسش رو از دست بده،و هیج وقت ندونه چرا و به چه دلیل از دستش داد.
از همه بدتر اینکه آدم توی کشور خودش نمیره!و برای برگرداندن جنازه اش باید پنج هزار یورو بده!!!
................
توی راه که داشتم میومدم؛یعنی توی اتوبوس،درست جلوی دو تا خانوم که اتفاقآ ایرانی از آب در اومدن،وایساده بودم سر پا.اتوبوس تقریبآ پر بود.یه دفه یکی از خانوما برگشت به اون یکی گفت:دامن این دختره رو نگاه کن چه خوشکله(منو میگفت)اون یکی گفت خب،...گفتش اینقدر دوست دارم اینجوری بپوشم،ولی شوهرم بهم اجازه نمیده!...حالا منم همینجوری دارم زیر چشمی نگاهشون میکنم،..خانوم دومیه با چشمانی تقریبآ گرد شده،برگشت منو سرتا پا دید زد و رو به خانوم اولیه گفت:وا!!چه حرفها!!مگه این جوری لباس پوشیدن چشه که شوهر شما بهتون اجازه نمیده!!!؟
خانوم اولیه آهی کشید و گفت:همینو بگو!از ایران فرار کردم اومدم اینجا که راحت باشم،اما آقا با افکار کور کورانه اش زندگی رو کرده جهنم واسم.
خانوم دومیه گفت والله چی بگم،خوشبختانه شوهر من خیلی روشن فکره.هرچی دوست داشته باشم میتونم بپوشم.خانوم اولیه این بار آه بزرگتری کشید و یه دفه نگاهش به نگاه من افتاد.برگشت زیر لبی به خانوم دومیه گفت:نکنه این دختره ایرانی باشه ما این همه در موردش حرف زدیم.اون یکی گفت آره،قیافه اش که به ایرانی ها میخوره،اما ما که چیزی نگفتیم در موردش.تازه ازش تعریف هم کردیم...
از یه طرف از حرفهاشون خنده ام گرفته بود،و از یه طرف هم داشتم به حرفهای قبلشون فکر می کردم.داشتم به این فکر می کردم که چرا ماها نمی تونیم به خاطر خودمون زندگی کنیم...چرا همیشه باید یکی باشه که بهمون امر و نهی کنه...چرا نمی تونیم از کوچکترین حقمون استفاده کنیم...چرا دنیا رو کردیم یک قفس...قفسی که میتونه قفس نباشه،ولی هست...
.............
متاسفانه یک آدم بی انصافِ بی وجدان،برداشته
وبلاگ قبلیم رو که حذفش کرده بودم،هک و تبدیلش کرده به یه وبلاگ تقریبآ سکسی!!آیا راهی هست من دوباره به دستش بیارم؟آیا میشه ازش پس گرفت؟
اسم زادگاه مهر برای من خیلی مقدسه و من دلم نمی خواد کسی ازش سوء استفاده بکنه...
.............
هوا سرد شده.دیگه زمستون شده.اینو میشه از تزئینات خیابونها فهمید.کریسمس داره میاد.باز هم یه سال دیگه داره میگذره.انگار همین دیروز بود،که همه جا پر شده بود از عدد 2004 و امروز همه جا نوشتن:2005!!
چقدر زود گذشت...
با این حال این چند تا عکس پاییزی تقدیم به شما.
1
2
3
........
دوست نادیده ام،هم میهن مهربانم،بابت همهء زحمتهایی که برای این خونه ام کشیدی،یک دنیا ممنونم.
.............
خیلی کیف داره یه بسته برات برسه پر از آجیل و تنقلات شب یلدا و روی بسته اش نوشته باشه:از دلتنگترین مامان بزرگ دنیا به غریب ترین نوه دنیا،مگه نه؟...