چند روزيه كه متحيرم،از خودم،از هر چي كه اين نزديكيها مي بينم از جمله آدمهایي كه نميدونن دارن زندگي ميكنن يا مرده گي و با حواله كردن همه چيز به خدا از خودشون سلب مسئوليت ميكنن،حالا دورترها كه بماند.
البته اين حس هميشه هست ولي گاهي خیلی شدید میشه.
شايد منم ترسيدم...
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم...ز سيلي زن زسيلي خور وزين تصوير بر ديوار ترسانم...
يه احساس عجیبی تو دلم آشوب به پا كرده،مي خوام پا به فرار بذارم يا جاخالي بدم ولي نميشه ،انگار كه محكومم به اينكه هر چند وقت يكبار اينطوري حال كنم!
چاره اي نيست!
يا ميرم بيرون و اينقدر راه ميرم كه از شدت خستگي متوجه خودم ميشم و يادم مياد كه هستم،يا با يه باز با كتابم ور ميرم،يا یه خودکار به دستم میگیرم و عقده هام رو روي يه كاغذ خالي ميكنم،گاهي هم پيش مياد كه گریه میکنم.اونقدر که همه از دستم شاكي ميشن.
همهء سلولهام ديوونه وار از درد ناله مي كنن،دارن ميپُكن و گاه ناله هاشون گوشمو كر مي كنه. ولي خودم تا حد امكان سعي مي كنم ناله نكنم!فقط گه گاهی فرياد مي كشم ولي جالبه كه هيچ كس نميشنوه،شايد نمي خوان بشنون،شايدم من نمي خوام بشنون.البته جوري تنظيمش ميكنم كه فقط خودمو به عمیق ترین نقطهء ممكن پرتاب كنه(چون فركانسش خيلي قويه!)تا دوباره تلاش كنم كه بيام بالا.شايد يه امتحانه...
آخه بگو آدم عاقل از كي تا حالا فرياد ناخودآگاه رو تنظيم ميكنن.
عجب!!!
پ.ن:ببخشید اینروزا یه جورایی خُل شدم!همش دارم پرت و پلا مینویسم!
شماها نمیدونین من چه مرگمه؟!S-: