(از وبلاگ
بی بی):
چند سالیه که رو دریچه های کنار پیاده روها که از موتورخونه ی ساختمونهای غول پیکر اداری باد گرم بیرون میداد رو یه سری میخ های نیزه مانند جوش داده اند.بعضی جاها که دریچه خروجی شون کوچیک بوده یک محفظه ی فلزی براش درست کرده اند که باد گرم رو از ارتفاعی بالاتر از زمین بیرون بده.یه سری رو مسدود کردند و مسیر حرکت هوای گرم رو عوض کرده اند.دور بعضی ها نرده کشیده اند.حدس می زنید این همه فکر رو ابتکار برای چیه؟برای بهره وری؟صرفه جویی؟مصلحت نظام؟جلوگیری از ریخت و پاش های اداری و...؟که دیگه حتی حرف زدن ازش حالم رو به هم می زنه.نه جونم.برای اینه که یه سری بد بخت و بیچاره که با یه پتو پاره شبها رو این دریچه ها می خوابیدند و از اون هوای گرم بهره ای می بردند؛دیگه اونجا نخوابند؟اینو می گن آخر معرفت!...
پی نوشت از خودم:هرچی فکر کردم که در پیامگیر بی بی چی بنویسم،دیدم چیزی جز سکوت ندارم که بگم.سکوت و باز هم سکوت.تا کی و به چه قیمتی،خدا داند.
تازه،اینها که چیزی نیست،پسر عموی من دبیر یکی از دبیرستانهای پایین شهر تهرانه،چند روز پیش که داشتم باهاش تلفنی حرف میزدم،تعریف می کرد،از فقر و بدبختی که مثل خوره افتاده به جون جامعه و مردم ما...می گفت دانش آموز داریم که یک هفته،دو هفته غایب هستن و وقتی سراغ شون رو می گیریم و از پدر و مادرشون می خوایم که به مدرسه بیان،تازه متوجه میشیم که چه درد بی درمونیه این فقر!
می گفت پدره میاد مدرسه،میگه وقتی پسر من لباس نداره چطوری بیاد مدرسه!وقتی حتی نون برای خوردن نداره،وقتی شیش ماهه رنگ گوشت رو به خودش ندیده!!!
از این آدمها هم زیادن،پسر عموم میگه گیریم من به این یکی کمک کردم،بقیه چی؟اونم نه یکی و نه دوتا!که نصف بیشتر دانش آموزها همین وضعیت رو دارن!
من نمیدونم پس این کمیتهء امداد اونجا چه غلطی میکنه!برای بچاپ بچاپه یا برای کمک کردن به مردم!