گاه هرچند روز يكبار و يا روزي چندين بار احساس عجيبي بهم دست ميده.
نوعي احساس بيگانگي با همه چيز و شايد خيلي بیشتراز يك بيگانگي.فكر ميكنم توي قفسم و در آرزوي رهائي.آه رهائي!چه واژهء غریبی!
دغدغهء چگونه بودن و چگونه زيستن سراسر وجودم رو ميگيره و احساس تهي بودن منو رها نميكنه.چقدر دور ميشم از همه و تنهاي تنها از درد به خودم ميپيچم!دردي كه شايد واقعيت نداشته باشه ولي حقيقتي تلخ داره.
پرم از خالي،پر از هيچ.
شايد در جستجوي حقيقت گمراه و سرگشته شدم.و نيچه چه زیبا ميگه:هر كس جوينده باشد سرگشته ماند وكسي كه خلوت بگزيند از لغزش ايمن نيست.
و من هم پرتاب شدم در خلائي كه همه بسيار از اون دورن،جایي كه حتي از توصيفش براي ديگران ترس دارم،چون ميخندن و ميگن:بابا بي خيال،تو که هیچ کم و کسری نداری،برو اين دو روز زندگي رو حال كن!
چقدر ميترسم از روزي كه خودم هم بر اين باور باشم كه بايد دو روز زندگي رو حال كرد،چقدر از روزمرگي وحشت دارم.
خدايا كمكم كن همون دور دورا بمونم،به اينا نزديك نشم،چقدر ازشون ميترسم.
ولي سرگشتگي چي؟گمراهي چي؟اينا وحشتناك نيست؟...اينا حتي اسمشون هم لرزه بر تنم ميندازه،تحملش چقدر برام سخته،تحمل اين همه درد!به تنهائي.
حس ميكنم چقدر خوب بود من هم يكي از همونایي بودم كه دنبال عشق و حالن.ولي نه،نميخوام،من سعي كردم معناي عشق رو در همين دردها پيدا كنم،دوستشون دارم،بهشون عادت كردم،همونطور كه به شعرهای شاملو و به صدای داریوش عادت کردم.
من به دنبال حقيقت در كتابهاي گوناگون كنکاش ميكنم و نتيجهء كنكاش بزرگان رو ميخونم ولي نميخوام پيرو عقايد كسي باشم،ميخوام خودم باشم و خودم بيابم،خودم در يابم،درک کنم،انديشه كنم و به نتيجه برسم،خودم باشم بهتره با وجود همهء رنجهایي كه به دنبال داره.
من بايد تلاش بكنم،سعي بكنم،رنج بكشم،بايد همه چيز رو رها كنم تا حس سرگشتگي و تهي بودن منو رها كنه.فكر ميكنم فقط يه كار ميتونم بكنم:به راه فكر نكنم،به نهايت بيانديشم،بايد تمام توجهم معطوف به هدفم باشه.به نظر شما ميتونم؟
به قول دكتر شريعتي:
چه سخت است و چه شكوهمند كه آدمي خود طباخ غذاهاي خويش باشد،مردم همه نشخوار كنندگانند و همه خورندگان آنچه برايشان پخته اند،هيچ كس به فكر لقمه ساختن نيست،آنچه ميخورند غذاهائيست كه ديگران هضم كرده اند و چه مهوع!