دلم ميخواست سقف معبد هستي, فرو ميريخت.
پليدي ها و زشتي ها،به زير خاك مي ماندند.
بهاري جاودان،آغوش وا ميكرد
جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا ميكرد.
بهشت عشق ميخنديد.
به روي آسمان آبي آرام،پرستوهاي مهر و دوستي پرواز ميكردند.
به روي بام ها،ناقوس آزادي صدا مي كرد...
مگو،اين آرزو خام است.
مگو، روح بشر همواره سرگردان و ناكام است
اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد و گر آسمان در هم نمي ريزد،
بيا تا ما: فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم.
به شادي؛گل بر افشانيم و مي در ساغر اندازيم...