-->
    زادگاه مهر
چو ایران نباشد تن من مباد، بدین بوم و بر یک تن مباد
صفحه اصلی
ایمیل من
وبلاگ قبلی من


واپسین دست نوشته ها

  • Imagine
  • .....
  • می ترسم...
  • زندگی ممنوع!
  • هوا خیلی سرده!
  • پینگ نکن!
  • سه کلیپ در جواب الجزیره
  • حکایت غربتی ها
  • دلم می خواست...
  • باز هم دستگیری یک وبلاگ نویس دیگر!

  • بایگانی

  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005

  • پیوندها


    ایرانیان بلژیک
    از بلژیک چه خبر؟
    احمد شاملو
    فروغ فرخزاد
    فريدون مشيری
    سهراب سپهری
    پونه بارانی
    آوای آزاد
    زنان ایران
    کودکان ایران
    عکسهای تهران

    Tegen Racisme

     
    Thursday, January 27, 2005
    زندگی ممنوع!

    نوشتن ممنوع.خوندن ممنوع.خندیدن ممنوع.عشق ممنوع.دوست داشتن ممنوع.نگاه کردن ممنوع.حرف زدن ممنوع.من ممنوع،تو ممنوع.آواز ممنوع.پرواز ممنوع.اندیشیدن ممنوع.آموختن ممنوع.روزنامه ممنوع.کتاب ممنوع.اینترنت ممنوع.ماهواره ممنوع.اورکات ممنوع.یاهو مسنجر ممنوع.مهمونی ممنوع.عاطفه ممنوع.احساس ممنوع.بازی کردن ممنوع.شادی ممنوع.هیجان ممنوع.بوسه ممنوع.لمس کردن ممنوع.انتقاد ممنوع.زن ممنوع.جوان ممنوع.اعتراض ممنوع.انتخاب ممنوع.حق ممنوع.عدالت ممنوع.آزادی ممنوع...
    هیس مگه نمیدونی!از امروز به بعد؛
    زندگی ممنوع!



    هوا خیلی سرده!

    هوا خیلی سرده.امروز یه چند تا دونه برف اومد.اونجاهایی که آدما پا گذاشتن،همه برفا آب شدن.ولی جاهای دیگه رو یه لایهء سپید پوشانده،اونقدر زیبا شده که آدم دلش میخواد ساعتها بشینه و نگاهش کنه.
    اصلآ این تو ذات آدماست که هرجا پا میذارن،زیبایی ها رو نابود می کنن!
    هوا خیلی سرده.من وقتی بیرون میرم خودمو خوب میپوشونم که احساس سرما نکنم.که مریض نشم.
    هوا خیلی سرده.من وقتی تو ماشینم نشستم و بخاریش رو تا آخرین درجه باز گذاشتم،آدمایی رو که از کنارم رد میشن میبینم.اونا فقط یه پُلیور نازنک تنشونه که دائم دارن دستاشون رو ها می کنن.
    هوا خیلی سرده.وقتی من کنار بخاری نشستم و سوپ داغ میخورم،هستن آدمایی که زیر پلها رو یه تیکه کارتن نشستن و دارن از سرما میلرزن.
    هوا خیلی سرده.من کنار پدر و مادر نشستم،اونا منو گرم میکنن.اونا نمیذارن من سردم بشه.اونا منو زیر بال و پرشون میگیرن.
    هوا خیلی سرده.اما من خیلی سردمه.سرمای درون امانم رو بریده...



    پینگ نکن!

    دوست عزیزی که لطف میکنی و زحمت میکشی وبلاگ منو پینگ میکنی!،خواهشن هر وقت من به روز کردم و چیز تازه ای نوشتم،این کار رو بکن.
    اتفاقآ گاهی وقتها یادم میره که خودم پینگ کنم،اما فکر نکنم این دلیلی بشه که تو هر روز وبلاگ منو پینگ کنی!اونم بدون اینکه من چیزی بنویسم!
    با این کارت منو مثل چوپان درغگو جلوه میدی!
    اصلآ دیگران چی فکر می کنن؟..نمیگن این دختره مرض داره هر روز پینگ میکنه!!یا شایدم فکر می کنن من برای زیاد شدن ویزیتورهام این کار رو می کنم!
    پس ازت خواهش میکنم،دیگه این کار رو نکنی...



    سه کلیپ در جواب الجزیره

    خوشم اومد که بچه های ایرانی هیچ وقت و در هیچ موردی کم نمیارن.با ساختن این کلیپ ها (به قول حسنی)مشت محکمی کوبیدن بر دهان این عربها!!
    من این یکی رو بیشتر خوشم اومد،(فکر کنم بدجوری سوختن)
    اینم خوبه.
    این یکی رو هم که ایلنا درست کرده، بد نیست.
    به هر حال دمشون گرم.



    حکایت غربتی ها

    روزگار می‌گذرد از پی هم و ما سالهاست که
    در چهره بی‌ خون همکاسگان می ‌نگریم؛
    شگفتا!
    ما
    کیانیم؟
    نه از رف چیدگان کز مردگانیم
    نه از صندوقیان کز زندگانیم
    تنها
    درگاه خونین و فرش خونآلوده شهادت می‌دهند
    که برهنه پای
    بر جاده‌ای از شمشیر گذشته‌ایم...(1)


    و در این دنیا،دنیای ما ایرانیان چیزی عوض نمی ‌شود و باز شاملوی بزرگ چه زیبا میگوید: تنها در خواب گرده به گرده می‌ شویم و فکر می ‌کنیم به پیش رفته‌ایم.و حکایت همچنان باقی است.
    بقول پدرم؛روزی که از وطن کوچ می ‌کنی اونجا چیزهایی داری که نمیدونی!مثل ماهی توی آب که شاید از وجود آب بی ‌خبر باشه.اما وقتی اونو از آب جدا می کنن،با بال بال زدنش نشون میده که چقدر قدرش رو میدونه.حکایت غربتی ها هم همینطوره.وقتی آنجایی،در خاک خودت،با هموطن و همزبان خودت،قدر نمیدونی!و دنبال فرصتی میگردی که فرار کنی!بعد که می ‌یای اینجا در این غربت،خیلی چیزها رو که فرض می‌ کنی داری،نداریشون.مهمترینش اینه که ریشه نداری و کسی به انتظار تو نیست!
    اما چه میرود بر ما که هنوز اینجاییم؟
    تُرا که این همه درد وطن است در این آبادی پی چه چیزی می‌گردی؟
    ...
    ولی با همهء اینها باید اعتراف کنم که همه تلخی‌ های اینجا آسانتر از تحمل شرایط آنجاست و این اعتراف دردناکی ست.آسانتر از تحمل شورای نگهبان و محکوم بودن به دیدن قیاقهء امثال حدادعادل و رفسنجانی!آسانتر از هر روز دیدن گدایان و خودفروشان،آسانتر از دیدن کودکان خیابانی و فال فروشانی که گاه با التماس و گریه ازت می خوان که فالشون رو بخری.آسانتر از دیدن اشک بیمارانی که دارند از درد به خودشان میپیچند و پولی برای درمان ندارند!و حتی آسانتر از دیدن پرپر شدنِ عاطفه ها!
    اینجا،مثل یه بچه‌ می مونی که از خونه فرار کرده،از دست کتکهای پدر،و دلش برای خواهر و مادرش تنگ می‌شه.اما دلتنگی رو بهتر از تحقیر و فحاشی و کتک میشه تحمل کرد. هر چند از درون تو رو می‌خوره اما کشنده نیست...
    در آنجا می دانی که:
    گزمه ها قدیسانند
    گزمه ها قدیسانند
    گزمه ها قدیسانند
    هر روز گزمه‌ای در پی بزرگی تا فروکشدش تا قدیس بماند و خون تُرا می‌خورد که نحوثتی است این دوره این روزگار قیرگون زمان که از سر این مردم می‌گذرد.
    هنگامی که آفتاب
    در پولک پوک برف
    هجی می‌شود
    آیا بهار را
    از بوی تلخ برگهای خشک
    که به گلخون می‌سوزد
    تبسمی به لب خواهد گذاشت؟

    آری!این است حقیقت بی ‌پرده زمان ما.و ما هنوز در این آبادی پی‌ چیزی می‌گردیم
    پی نوری شاید...(2)
    ...
    ..
    «1&2»:دشنه در دیس،احمد شاملو


    Saturday, January 22, 2005
    دلم می خواست...

    دلم ميخواست سقف معبد هستي, فرو ميريخت.
    پليدي ها و زشتي ها،به زير خاك مي ماندند.
    بهاري جاودان،آغوش وا ميكرد
    جهان در موجي از زيبايي و خوبي شنا ميكرد.
    بهشت عشق ميخنديد.
    به روي آسمان آبي آرام،پرستوهاي مهر و دوستي پرواز ميكردند.
    به روي بام ها،ناقوس آزادي صدا مي كرد...
    مگو،اين آرزو خام است.
    مگو، روح بشر همواره سرگردان و ناكام است

    اگر اين كهكشان از هم نمي پاشد و گر آسمان در هم نمي ريزد،
    بيا تا ما: فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم.
    به شادي؛گل بر افشانيم و مي در ساغر اندازيم...



    باز هم دستگیری یک وبلاگ نویس دیگر!

    متاسفانه یکی دیگه از وبلاگ نویسان رو دستگیر کردن.از قرار معلوم برای آزادیش هم 200 میلیون تومن قرار وثیقه صادر کردن!
    دلم بدجوری گرفته..
    سری به وبلاگ آقای زُهری بزنید که بسیار جالب در این باره نوشته است.

    و من باز هم یاد این شعر شاملو افتادم:

    گيرم که در باورتان به خاک نشستم
    و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است،
    با ريشه چه می کنيد؟
    گيرم که بر سر اين بام پشته در کمين پرنده ای
    پرواز را علامت ممنوع می زنيد،
    با جوجه های نشسته در آشيانه چه می کنيد؟
    گيرم که می زنيد،
    گيرم که می بريد،
    گيرم که می کشيد،
    با رويش ناگزير جوانه چه می کنيد؟



    برای او که...

    زيبا شده ايي عروسكم
    چقدر هم!
    چشمانم بي هيچ بهانه ايي مي خندند
    چشمان تو نيز
    و لبت
    شاد ِ شاد ِ شاد
    از با هم بودني چنين نو
    ...
    « پير شديم دختر »
    نه؟!
    با صدای بلند می گویی
    «پیر بودیم!»
    تو اكنون
    بي هيچ دغدغه ايي در نگاهت
    بي هيچ درنگي در كلامت
    با لباسي كه گويي براي گام نهادن بر عرش بر قامتت دوخته اند
    خرامان خرامان
    دست در دست پناهگاهي كه امن مي پنداريش
    مي گذري
    و من
    آرام و بي صدا
    در حسرت دیدن لباس سپیدت چشمانم بارانی می شود
    زيبا شده ايي عروسكم
    زيباتر از همه زيبايي ها...
    ...
    دیشب رو نمیدونی چطوری گذراندم.احساس عجیبی داشتم.مانده بودم خوشحال باشم یا ناراحت!اما اعتراف می کنم بیشتر خوشحال بودم.خوشحال از اینکه تو را خوشبخت میبینم و ناراحت از اینکه من به آرزوم نرسیدم.
    یادته؟یادته روزی که با هم دوست شدیم چه قولهایی به همدیگه دادیم..و هر دو سوگند یاد کردیم که همیشه و همه جا با هم باشیم.یادته من بهت گفتم یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که تو رو تو لباس عروسی ببینم؟..و تو خندیدی و گفتی دیوونه!من میخوام با تو ازدواج کنم!و بعد هر دو خندیدیم.صدای قهقهء خندهامون چنان کلاس رو در بر گرفته بود که خانوم ناظم اومد و با اون ابروهای کلفتش چنان اخمی کرد که تو از دیدن قیافه اش بدتر خنده ات گرفت و همون باعث شد تا نمرهء انضباط من 18 و مال تو 8 بشه!!
    آخ که چه روزایی داشتیم.یادش که میفتم اصلآ از خود بیخود میشم.
    دیدی؟دیدی سرنوشت چه چیزهایی رو برامون رقم زد؟
    دیدی من و تو رو از هم جدا کرد؟دیدی من به آرزوم نرسیدم؟
    چی فکر می کردیم،چی شد؟
    من از اون سرزمین،از تو،از دوستیهامون،باید جدا میشدم.این تقدیر من بود.یادته،شبی که برای آخرین بار پیش هم بودیم،به هم قول دادیم که ثابت کنیم فاصله هم حتی من و تو رو از هم جدا نکنه..
    من و تو کودکی بیش نبودیم،ولی عالم دوستی هامون وسعتی بی نهایت داشت...
    یادته،وقتی داشتیم با هم حرف میزدیم،مامانم برای اینکه جو رو عوض کنه،به شوخی به بابا گفت این فسقلی ها رو باش انگار که سیصد ساله با هم دوستن!
    و ما فسقلی ها ثابت کردیم که دوستیمان پایدار خواهد ماند.
    من و تو یک روحیم در دو بدن.چطوری بگم،تو همه وجود منی.من خواهر تنی ندارم،من برادر واقعی ندارم،اما شاید اگه داشتم به اندازهء تو برام عزیز نبودن.تو آنقدر به من نزدیکی که من احساس کمبود خواهر رو نمی کنم.
    می خوام حالا که توی قلبت به یه نفر دیگه جا دادی(که بهش بگو جای من رو هم تنگ کرده!)بهم قول بدی که هیچگاه،هیچگاه منو به خاطره ها نسپاری.
    به نیما هم بگو من نیلوفرم رو به تو سپردم،به خداوندی خدا قسم اگه یه مو از سرش کم بشه روزگارشو سیاه می کنم!
    خب دیگه چیزی ندارم که بهت نگفته باشم.همهء آروزهایی رو که برات دارم به خودت گفتم.فقط خواستم بهت بگم اونقدر برام ارزش داری که یکی از مطالب وبلاگم رو به تو تعلق بدم.
    خوشبخت باش مهربونم.قوی باش و با عشق زندگی جدیدت رو شروع کن.
    مراقب دوستی هامون،خاطره هامون،کودکی هامون،باش.مراقبشون باش عزیزم.
    نازنینم نازنینم،چه دعایی بهتر از این؛خنده ات از ته دل،گریه ات از سر شوق،نبُوَد هیچ غروبت غمناک...


    Wednesday, January 19, 2005
    پتیشن

    برای اعتراض به حکمی که برای محکومان هواپیما ربایی تایید شده،خواهشن این پتیشن رو امضاء کنین.



    چند تا لینک

    عکسهای تکان دهنده از زلزلهء جنوب شرق آسیا

    تصویری از توالت های عمومی سوئیسی (آدم اینجا اصلآ نمی تونه راحت باشه!چون احساس می کنه همه دارن نگاهش می کنن)
    عربهای سوسمار خور!(اَه اَه حالم داره به هم می خوره!)
    خب دیگه چی...
    آهان راستی،
    می خواین میل باکس جرج بوش رو ببینین؟...پس چرا معطلین،زود اینجا کلیک کنین.(سابجکتهاشم بخونین خیلی باحالن!)



    تپش قلبی که زندگیست

    دارم کم کم به صدای تپش قلبها عادت می کنم.چنان که هیچ آهنگی برام دلنوازتر از آهنگ تپیدن قلب نیست.
    و هیچ چیز برام لذت بخش تر از این نیست که تپش قلبی رو که خاموش شده،دوباره ببینم.
    نه،من هنوز خیلی راه دارم.خیلی مونده تا خودم با دستای خودم قلبی رو به صدا در بیارم و از صدای تپیدنش لذت ببرم.
    من حالا حالاها با این قلب ها کار دارم.
    هنوز باید بیاموزم.بیاموزم و با آموخته هام قلبها رو به خوندن دعوت کنم.باید چنان بیاموزم که هرگز قلبی رو خموش و ساکت نبینم.
    خدایا کمکم
    کمکم کن...



    Saturday, January 15, 2005
    بیچاره کودکان همیشه قربانی!

    هر دم از این باغ بری می رسد!
    کودکان مظلومی که همواره قربانی اند.قربانی بی مسئولیتی عده ای که از مسئولیت هیچ چیز نمیدانند.و از احساس مسئولیت فقط اسمش را به یدک می کِشند!
    قربانی نبود امکانات کافی حتی برای نجات جانشان!
    قربانی ندانم کاری ما آدم بزرگها!!

    پ.ن:در شرق خوندم که مدیر مدرسه و یکی از معلمها بازداشت شده اند.اما اینکار چه فایده ای به حال آن پدر و مادر داغ دیده داره!!!
    آقایون!بهتره اول از رخ دادن این اتفاقها جلوگیری بشه،نه الان که یک عده کودک بیگناه خاکستر شدن شما مدیر مدرسه رو بازداشت کنین!!!
    این کار چه سودی به حال کودکانی که طعمهء آتش شدن داره؟؟
    بس کنید!خجالت بکشید!دیگه شرمتون بشه...
    ننگ بر شما و ننگ بر شما که مدارس ایران حتی به اندازهء توالت های سوئیسی هم براتون اهمیت ندارن!!!



    Love in a bottle

    عشق شیشه ای:
    داستان زندگی Rosa and Per از سری داستانهای واقعی.


    Rosa says:I love the sea.I like walking on the beach.One day,it was five years ago now,I was on the beach and I stood on something,it was a bottle,a green bottle.I could see something inside.some papre,so I broke the bottle,it was a letter but...

    But I couldn't read it!it was in English and I couldn't speak English then.anyway I asked a friend to translate the letter for me.we couldn't believe it.A man in America-he wanted a wife,but the letter was ten years ago.
    Then Per says:and I still wasn't married!
    Rosa:but I didn't knew that.anyway,for a joke I wrote and sent a photo...
    Per:and now,I couldn't believe it!I got a letter and a photo.she looked beautiful.I wrote back immediately and we wrote every week for six month...and we spoke on the phone and...
    Rosa:...and finally I flew to America and we met face to face.I was very shy but it was good.very good and now...
    Per:...now,we have three children.we have a hous by the sea...
    Rosa:we're very happy,we both love the sea...


    رزا میگه من عاشق دریا هستم.قدم زدن در ساحل رو دوست دارم.یه روز،درست پنج سال پیش،من در ساحل بودم.روی یه چیزی ایستاده بودم،اون یه بطری شیشه ای بود،یه بطری سبز.من یه چیزی رو توش میدیدم.یه کاغذ،بطری رو شکستم.اون یه نامه بود.اما...
    اما من نمی تونستم بخونمش.اون به انگلیسی بود و من انگلیسی بلد نبودم.به هر حال از یکی از دوستام خواستم که برام ترجمه ش کنه.باورمون نمیشد!یه مرد آمریکایی همسر می خواست.اما نامه مال ده سال پیش بود.
    بعد پِر میگه و من هنوز ازدواج نکرده بودم.
    رزا میگه اما من که نمیدونستم.به هر حال برای شوخی من جوابش رو به همراه یک عکس فرستادم.
    پِر میگه و حالا،من نمی تونستم باور کنم.من یه نامه و یه عکس گرفته بودم.اون چهرهء زیبایی داشت.من بلافاصله جوابش رو نوشتم و این کار رو هر هفته برای شش ماه انجام میدادیم.تلفنی با هم صحبت کردیم و...
    رزا میگه و بلاخره من به آمریکا پرواز کردم و ما رو در رو همدیگر رو دیدیم.من خیلی خجالتی بودم اما خیلی خوب بود.خیلی خوب و حالا...
    پِر میگه و حالا ما سه تا بچه و یک خونه کنار دریا داریم.
    رزا میگه ما خیلی خوشبختیم.هردو عاشق دریا هستیم...



    من می خوام پیاده شم!

    یه عالمه حرف،یه عالم درد دل،یه عالمه شکایت،یه عالمه دلتنگی،یه عالمه غم،یه عالمه حس غریب...تو دلم جمع شده و من برای بیرون ریختنشون هیچکاری و هیچ راهی رو بلد نیستم!

    خیلی خسته ام.خیلی.من قبلنا اینقدر زود از همه چیز خسته نمیشدم!الان حتی از دوستام هم خسته ام...
    ناشکری هم نمیخوام بکنم ولی از زندگی هم خسته ام،اونم دقیقآ تو اوج 22 سالگی!نه اینکه بخوام بمیرم و به قول بعضیا راحت شم،نه!اتفاقآ عاشق زندگی کردن هم هستم...
    اما دوست ندارم "مُردگی" کنم.
    خسته شدم از بس شب خوابیدم،خواب دیدم ایران هستم و صبح بلند شدم،دیدم سر جامم!خسته شدم از آدمهای بی خاصیت و بی عاطفهء اینجا،با لبخندهای مصنوعیشون!خسته شدم از این زندگی تکراری و بدون تنوع...حالا بعضی روزا یه خنده ای از سر بیکاری یا یه گریه ای از سر بی دردی شده چاشنی روزام...به خدا من این دو سه تا تنوع رو نادیده نمیگیرم!
    نمیدونم!
    شاید دنبال یه زندگی دیگه ام...یه زندگی از یه نوعِ دیگه...اما کو؟(کسی اگه دید خبرم کنه)
    میدونین چیه؟من میخوام دنیا تو یه ایستگاه نگه داره و بذاره پیاده شم و بهم فرصت بده تا دوباره و یه جور دیگه سوارش بشم.بذاره یه مسیر دیگه رو انتخاب کنم.(البته تا حدودی همین مسیری که الان هستم،فقط با این تفاوت که محل سکونتمو عوض می کنم!).میخوام بذاره پیاده شم و بار و بندلیمو عوض کنم...
    آهای دنیا!
    ایستگاه بعدیت کجاست؟لطفآ برام نگه دار می خوام پیاده شم!


    Tuesday, January 11, 2005
    نامه سرگشاده به مرتضوی

    آقای مرتضوی دادستان تهران

    اقارير اخير آقايان روزبه مير ابراهيمی و اميد معماريان در جلسه هيات نظارت بر قانون اساسی که تنها بخشی از آن و آن هم به شکل سربسته از طريق مشاور محترم رئيس جمهور جناب آقای ابطحی منتشر شد نشاندهنده تخلف آشکار شما و ارگان زيرمجموعه شما در برخورد با متهمين بود. از آنجايی که اينگونه برخورد ها در زير فشار گذاشتن متهمين و شکنجه آنها به قصد گرفتن اعترافات دروغين در مجموعه دادستانی سابقه ديرين دارد و اين کار مخالف اصول مصرح در قانون اساسی و اعلاميه جهانی حقوق بشر هست لذا ازديدگاه ما شما در دادگاه افکار عمومی متهم به جنايت عليه بشريت هستيد.

    آقای مرتضوی! شما بارها تبحر خود را در تهديد افراد به بازداشت و شکنجه واعدام به قصد اعتراف گيری از آنها يا وادار نمودنشان به سکوت اثبات کرده ايد. با کمال تاسف شواهد حاکی از احتمال تکرار اين رويه در مورد روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان،فرشته قاضی و سيد محمدعلی ابطحی است.

    آقای مرتضوی! ما نويسندگان اين نامه هر چند که در بسياری از اصول دارای عقايد و آرای متفاوتی هستيم ولی در جايی که بحث دفاع از شرافت و حرمت انسان هاست همه هم رای و هم صدا بپا می خيزيم و سکوت نخواهيم کرد.

    آقای مرتضوی! می دانيم که از قدرت و گستردگی نفوذ اينترنت در بين جوانان به خوبی آگاهيد که اگر جز اين بود اکنون شاهد فيلترينگ گسترده و بی سابقه آن نبوديم. پس به شما هشدار می دهيم که در صورت هر گونه تعرض به روزبه مير ابراهيمی، اميد معماريان، فرشته قاضی، سيد محمدعلی ابطحی و يا خانواده های شان، در يک اقدام هماهنگ وگسترده اعمال کاملا غيرقانونى و مستبدانه شما را با روش های مختلف به گوش جهانيان خواهيم رساند.
    ..
    .
    پ.ن:خب اینم از این،ببینم،این آقای مرتضوی اصلآ سواد خوندنِ این نامه رو داره؟!!



    تصمیم گیری

    تا حالا شده تو یه موقعیتی قرار بگیرین که قدرت تصمیم گیریتون به صفر برسه،در حالی که ته دلتون هم یه جورایی راضیه و هم مشکوکه به انجام دادنِ اون کار،ولی اطرافیان هم اونقدر بهت بد تلقین کنن که اگه میزان راضی بودنتون بیشتر باشه باز هم تصمیم گرفتن براتون از هر چیزی سخت تر باشه؟!
    آره،شده؟
    خب هیچی،همینجوری پرسیدم.
    فقط خواستم بدونین من الان تو این وضعیتم ):
    یعنی میشه در اینجور مواقع به فرمان دل تصمیم گرفت؟ S-:



    بی...


    بی پرنده،بی پرواز
    آسمان هنوز هم زیباست...



    هیچی!

    مرگ را دانم،ولی تا کوی دوست راهی ار نزدیکتر دانی بگو...
    .
    .
    .
    دلم برای حوض خونهء مامان بزرگم خیلی تنگ شده ):



    یه مشت چرت و پرت

    چند روزيه كه متحيرم،از خودم،از هر چي كه اين نزديكيها مي بينم از جمله آدمهایي كه نميدونن دارن زندگي ميكنن يا مرده گي و با حواله كردن همه چيز به خدا از خودشون سلب مسئوليت ميكنن،حالا دورترها كه بماند.
    البته اين حس هميشه هست ولي گاهي خیلی شدید میشه.
    شايد منم ترسيدم...
    من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم...ز سيلي زن زسيلي خور وزين تصوير بر ديوار ترسانم...
    يه احساس عجیبی تو دلم آشوب به پا كرده،مي خوام پا به فرار بذارم يا جاخالي بدم ولي نميشه ،انگار كه محكومم به اينكه هر چند وقت يكبار اينطوري حال كنم!
    چاره اي نيست!
    يا ميرم بيرون و اينقدر راه ميرم كه از شدت خستگي متوجه خودم ميشم و يادم مياد كه هستم،يا با يه باز با كتابم ور ميرم،يا یه خودکار به دستم میگیرم و عقده هام رو روي يه كاغذ خالي ميكنم،گاهي هم پيش مياد كه گریه میکنم.اونقدر که همه از دستم شاكي ميشن.
    همهء سلولهام ديوونه وار از درد ناله مي كنن،دارن ميپُكن و گاه ناله هاشون گوشمو كر مي كنه. ولي خودم تا حد امكان سعي مي كنم ناله نكنم!فقط گه گاهی فرياد مي كشم ولي جالبه كه هيچ كس نميشنوه،شايد نمي خوان بشنون،شايدم من نمي خوام بشنون.البته جوري تنظيمش ميكنم كه فقط خودمو به عمیق ترین نقطهء ممكن پرتاب كنه(چون فركانسش خيلي قويه!)تا دوباره تلاش كنم كه بيام بالا.شايد يه امتحانه...
    آخه بگو آدم عاقل از كي تا حالا فرياد ناخودآگاه رو تنظيم ميكنن.
    عجب!!!
    پ.ن:ببخشید اینروزا یه جورایی خُل شدم!همش دارم پرت و پلا مینویسم!
    شماها نمیدونین من چه مرگمه؟!S-:


    Sunday, January 09, 2005
    اینجا،یعنی آرامش

    چقدر اينجا رو دوست دارم،چون اينجا فقط صداي فريادهاو انديشه هاي من به گوش ميرسه.
    جایي كه تنها،اما با صداي بلند!،مي انديشم و چه لذت بخشه
    اینجا یه جور آرامش دارم،بدون ترس از کسی حرفهای دلم رو مینویسم.
    نيچه:
    تنها انديشيدن:من نام اين كار را خردمندي مي گذارم،اما تنها نغمه سرایي كردن،اين ديگر جز كاري احمقانه نيست!
    اي پرندگان كوچك و شيطان بدخواه به دور من گردآیيد،اما ساكت باشيد،ميخواهم به افتخار شما نغمه اي ساز كنم...



    حس چگونه بودن

    گاه هرچند روز يكبار و يا روزي چندين بار احساس عجيبي بهم دست ميده.
    نوعي احساس بيگانگي با همه چيز و شايد خيلي بیشتراز يك بيگانگي.فكر ميكنم توي قفسم و در آرزوي رهائي.آه رهائي!چه واژهء غریبی!
    دغدغهء چگونه بودن و چگونه زيستن سراسر وجودم رو ميگيره و احساس تهي بودن منو رها نميكنه.چقدر دور ميشم از همه و تنهاي تنها از درد به خودم ميپيچم!دردي كه شايد واقعيت نداشته باشه ولي حقيقتي تلخ داره.
    پرم از خالي،پر از هيچ.
    شايد در جستجوي حقيقت گمراه و سرگشته شدم.و نيچه چه زیبا ميگه:هر كس جوينده باشد سرگشته ماند وكسي كه خلوت بگزيند از لغزش ايمن نيست.
    و من هم پرتاب شدم در خلائي كه همه بسيار از اون دورن،جایي كه حتي از توصيفش براي ديگران ترس دارم،چون ميخندن و ميگن:بابا بي خيال،تو که هیچ کم و کسری نداری،برو اين دو روز زندگي رو حال كن!
    چقدر ميترسم از روزي كه خودم هم بر اين باور باشم كه بايد دو روز زندگي رو حال كرد،چقدر از روزمرگي وحشت دارم.
    خدايا كمكم كن همون دور دورا بمونم،به اينا نزديك نشم،چقدر ازشون ميترسم.
    ولي سرگشتگي چي؟گمراهي چي؟اينا وحشتناك نيست؟...اينا حتي اسمشون هم لرزه بر تنم ميندازه،تحملش چقدر برام سخته،تحمل اين همه درد!به تنهائي.
    حس ميكنم چقدر خوب بود من هم يكي از همونایي بودم كه دنبال عشق و حالن.ولي نه،نميخوام،من سعي كردم معناي عشق رو در همين دردها پيدا كنم،دوستشون دارم،بهشون عادت كردم،همونطور كه به شعرهای شاملو و به صدای داریوش عادت کردم.
    من به دنبال حقيقت در كتابهاي گوناگون كنکاش ميكنم و نتيجهء كنكاش بزرگان رو ميخونم ولي نميخوام پيرو عقايد كسي باشم،ميخوام خودم باشم و خودم بيابم،خودم در يابم،درک کنم،انديشه كنم و به نتيجه برسم،خودم باشم بهتره با وجود همهء رنجهایي كه به دنبال داره.
    من بايد تلاش بكنم،سعي بكنم،رنج بكشم،بايد همه چيز رو رها كنم تا حس سرگشتگي و تهي بودن منو رها كنه.فكر ميكنم فقط يه كار ميتونم بكنم:به راه فكر نكنم،به نهايت بيانديشم،بايد تمام توجهم معطوف به هدفم باشه.به نظر شما ميتونم؟
    به قول دكتر شريعتي:
    چه سخت است و چه شكوهمند كه آدمي خود طباخ غذاهاي خويش باشد،مردم همه نشخوار كنندگانند و همه خورندگان آنچه برايشان پخته اند،هيچ كس به فكر لقمه ساختن نيست،آنچه ميخورند غذاهائيست كه ديگران هضم كرده اند و چه مهوع!



    بی عنوان!

    نميدونم چرا حس عجيبي دارم!
    پرم از خالي،
    پر از هياهو ولي آرام،
    پر از فرياد ولي خاموش!
    سراسر ضعف،
    سرشار از نيرویي ماورائي،
    پر از ياس،
    پر از شوق،
    هيجان،
    ترديد،
    اطمينان،
    ابهام،
    پر از اميد،
    پر از ترس.
    چقدر دور،دورِ دور
    انتظار،و انتظار و باز هم انتظار...
    حالم از گفتن و شنیدن و نوشتن این کلمه به هم می خوره!


    Saturday, January 08, 2005
    .....

    (از وبلاگ بی بی):

    چند سالیه که رو دریچه های کنار پیاده روها که از موتورخونه ی ساختمونهای غول پیکر اداری باد گرم بیرون میداد رو یه سری میخ های نیزه مانند جوش داده اند.بعضی جاها که دریچه خروجی شون کوچیک بوده یک محفظه ی فلزی براش درست کرده اند که باد گرم رو از ارتفاعی بالاتر از زمین بیرون بده.یه سری رو مسدود کردند و مسیر حرکت هوای گرم رو عوض کرده اند.دور بعضی ها نرده کشیده اند.حدس می زنید این همه فکر رو ابتکار برای چیه؟برای بهره وری؟صرفه جویی؟مصلحت نظام؟جلوگیری از ریخت و پاش های اداری و...؟که دیگه حتی حرف زدن ازش حالم رو به هم می زنه.نه جونم.برای اینه که یه سری بد بخت و بیچاره که با یه پتو پاره شبها رو این دریچه ها می خوابیدند و از اون هوای گرم بهره ای می بردند؛دیگه اونجا نخوابند؟اینو می گن آخر معرفت!...

    پی نوشت از خودم:هرچی فکر کردم که در پیامگیر بی بی چی بنویسم،دیدم چیزی جز سکوت ندارم که بگم.سکوت و باز هم سکوت.تا کی و به چه قیمتی،خدا داند.
    تازه،اینها که چیزی نیست،پسر عموی من دبیر یکی از دبیرستانهای پایین شهر تهرانه،چند روز پیش که داشتم باهاش تلفنی حرف میزدم،تعریف می کرد،از فقر و بدبختی که مثل خوره افتاده به جون جامعه و مردم ما...می گفت دانش آموز داریم که یک هفته،دو هفته غایب هستن و وقتی سراغ شون رو می گیریم و از پدر و مادرشون می خوایم که به مدرسه بیان،تازه متوجه میشیم که چه درد بی درمونیه این فقر!
    می گفت پدره میاد مدرسه،میگه وقتی پسر من لباس نداره چطوری بیاد مدرسه!وقتی حتی نون برای خوردن نداره،وقتی شیش ماهه رنگ گوشت رو به خودش ندیده!!!
    از این آدمها هم زیادن،پسر عموم میگه گیریم من به این یکی کمک کردم،بقیه چی؟اونم نه یکی و نه دوتا!که نصف بیشتر دانش آموزها همین وضعیت رو دارن!
    من نمیدونم پس این کمیتهء امداد اونجا چه غلطی میکنه!برای بچاپ بچاپه یا برای کمک کردن به مردم!




    بازم از بازتاب

    خیلی خوشحال شدم که بلاخره افسانه بخشیده شد و میشه گفت حق به حق دار رسید.نمیدونم سرانجام لیلا به کجا کشیده میشه...
    چند تای دیگه مثل افسانه و لیلا در انتظار مرگ هستن.
    نمیدونم!
    نمیدونم...


    Tuesday, January 04, 2005
    اپوزيسيون در آغوش شيوخ عرب

    به رغم شعار شبكه‌هاي ماهواره‌اي اپوزيسيون در دفاع از ايران،اين شبكه‌ها در اوج فعاليت‌هاي شيخ‌نشين‌هاي خليج فارس عليه تماميت ارضي و منافع ملي ايران، به عامل تبليغاتي شيوخ عرب تبديل شده‌اند...

    بازتاب با این مقاله اش(به قول معروف) زد تو خال!!
    و بعد در همین زمینه دوباره نوشته:

    آهنگساز اين شبكه ماهواره‌اي،از خوانندگان لوس‌آنجلسي خواسته است براي اثبات ادعاهاي خود مبني بر عشق به ايران،در كنسرت‌هاي خود حتما از واژه «خليج فارس» استفاده كنند...


    زهی خیال باطل!
    آخه یکی نیست بگه،عشق به ایرن کیلویی چند!!
    این آدما چنان شورش رو درآوردن که ناموسشون رو هم به رنگ دلار می فروشن!
    کسی ازشون نمی خواد آهنگ خلیج فارس بخونن،
    کسی ازشون نمی خواد از واژهء خلیج فارس استفاده بکنن،
    دخترهای ایرانی رو به شیخهای عربی نفروشن!
    ناموسشون رو به خاطر دلار در اختیار هر کس و ناکسی نگذارند،اونم از نوع عربش!!

    برای کسی که بویی از انسانیت نبرده،مسلمآ گفتن و نوشتن این حرفها هم بی فایده ست!



    Saturday, January 01, 2005
    آزادی

    بر دفترچه ترانه هايم
    بر ميز، بر درختان
    با نقشی بر شن، با نقشی بر برف
    نامت را خواهم نوشت

    بر هر صفحه که می خوانم
    بر هر صفحه ی سفيد
    برخاکستر کاغذها يا بر سنگ خون
    نامت را می نويسم

    برعکسهای طلايی
    بر زره جنگجويان
    بر تاج هر شاه
    نامت را نوشتم

    بر جنگل و صحرا
    بر آشيانه و بر سرو کوهی
    بر انعکاس کودکی ام
    نامت را نوشتم

    بر مرمر شبها
    برسفيدی نان روزها
    بر همه ی فصلهای موعود
    نامت را می نويسم

    بر هر وصله آبی در آسمانهای سربی
    بر برکه در آفتاب پوسيده
    بر آبراه زندگی
    نامت را می نويسم

    بر دشتها، بر افق
    بر هر بال هر پرنده
    بر آسياب سايه ها
    نامت را نوشتم

    بر هر وزش غروب
    بر دريا، بر کشتی ها
    بر کوهستان ديوانه
    نامت را می نويسم

    بر جوش و خروش ابرها
    بر عرق طوفان
    بر بوی نا و انبوهی باران
    نامت را می نويسم

    بر هر مساعدت
    بر پيشانی دوستانم
    بر هر دست کمک
    نامت را می نويس

    بر پنجره شگفتی ها
    بر لبان شنونده
    به مراتب برتر از سکوت
    نامت را خواهم نوشت

    بر بهشتهای بر باد رفته ام
    بر فانوسهای دريايي مخروب
    بر ديوارهای ياس
    نامت را نوشته ام

    بر غيبت بی آرزو
    بر برهنگی تنهايی
    حتی بر قدمهای مرگ
    هنوز نامت را می نويسم

    بر سلامت بازگشته
    بر خطر بيهوده
    بر اميد بی عداوت
    نامت را می نويسم

    و با قدرت يک کلمه
    زندگی ام را دوباره باز می يابم
    من زاده شدم تا ترا بشناسم
    تا ترا نام دهم...

    «پل الوار»



    من می خوام پیاده شم!

    یه عالمه حرف،یه عالم درد دل،یه عالمه شکایت،یه عالمه دلتنگی،یه عالمه غم،یه عالمه حس غریب...تو دلم جمع شده و من برای بیرون ریختنشون هیچکاری و هیچ راهی رو بلد نیستم!

    خیلی خسته ام.خیلی.من قبلنا اینقدر زود از همه چیز خسته نمیشدم!الان حتی از دوستام هم خسته ام...
    ناشکری هم نمیخوام بکنم ولی از زندگی هم خسته ام،اونم دقیقآ تو اوج 22 سالگی!نه اینکه بخوام بمیرم و به قول بعضیا راحت شم،نه!اتفاقآ عاشق زندگی کردن هم هستم...
    اما دوست ندارم "مُردگی" کنم.
    خسته شدم از بس شب خوابیدم،خواب دیدم ایران هستم و صبح بلند شدم،دیدم سر جامم!خسته شدم از آدمهای بی خاصیت و بی عاطفهء اینجا،با لبخندهای مصنوعیشون!خسته شدم از این زندگی تکراری و بدون تنوع...حالا بعضی روزا یه خنده ای از سر بیکاری یا یه گریه ای از سر بی دردی شده چاشنی روزام...به خدا من این دو سه تا تنوع رو نادیده نمیگیرم!
    نمیدونم!
    شاید دنبال یه زندگی دیگه ام...یه زندگی از یه نوعِ دیگه...اما کو؟(کسی اگه دید خبرم کنه)
    میدونین چیه؟من میخوام دنیا تو یه ایستگاه نگه داره و بذاره پیاده شم و بهم فرصت بده تا دوباره و یه جور دیگه سوارش بشم.بذاره یه مسیر دیگه رو انتخاب کنم.(البته تا حدودی همین مسیری که الان هستم،فقط با این تفاوت که محل سکونتمو عوض می کنم!).میخوام بذاره پیاده شم و بار و بندلیمو عوض کنم...
    آهای دنیا!
    یستگاه بعدیت کجاست؟لطفآ برام نگه دار می خوام پیاده شم!



    همینجوری

    توی همه عکسهای که این چند روزه از ایام کریسمس گرفتم،این یکی رو بیشتر از همه دوست دارم.شاید به خاطر اینه که یه جور معصومیت،یه جور مظلومیت خاصی تو نگاهشونه...



    خلیج فارس

    خوشحالم،خوشحالم،خوشحالم...
    خوشحالم از اینکه بلاخره نشنال جئوگرافیک تسلیم خواستهء ایرانی ها شد و اشتباه خودش رو تصحیح کرد.
    خوشحالم از اینکه ثابت کردیم که هیچ کس نمیتونه خلیج فارس رو حتی اسمآ از ما بگیره.
    کاش یه کاری بکنیم که این عربها رو هم از رو ببریم که دیگه هیچ وقت اسم خلیج فارس رو عوض نکنن هیچ،جرات هم نکنن جام فوتبالشون رو به اسم خلیج العربی بذارن!



    سال نو...

    نمیدونم الان،در اولین روز از سال نو،و توی این لحظه که من نشستم و با خیال راحت دارم اینا رو تایپ می کنم و کیک دست پخت مادرم رو می خورم،چند نفر توی این دنیا محتاج کمک هستن،چند نفر زیر آوار موندن،چند نفر دارن از سرما می لرزن،چند تا بچه گشنه موندن،چند مادر نشستن و دارن از غم از دست دادن عزیزانشون زجه میزنن،چند مادر بزرگ و پدر بزرگ توی خانهء سالمندان چشم به راه بچه هاشون هستن،چند بچهء معلول نیاز به همدلی دارن،چند پدر نیاز به همدردی دارن،چند کودک بی مادر شدن،چند...
    با اینحال آرزو می کنم سال 2005 سالی باشه پر از صلح جهانی و به دور از هر اتفاقی که ساکنان این کرهء خاکی رو غم زده بکنه.سالی باشه که گرسنگی جهانی معنایی نداشته باشه.انسانها برای هم ارزش قائل باشند.دوستی و مهر و وفا جای جنگ و آوارگی رو پر کنه و همه آدمها با صلح و صفا در کنار هم زندگی بی دغدغه و آرامی رو داشته باشن.
    گرچه میدونم این آرزوییست دست نیافتنی!



    Powered by Blogger