زيبا شده ايي عروسكم
چقدر هم!
چشمانم بي هيچ بهانه ايي مي خندند
چشمان تو نيز
و لبت
شاد ِ شاد ِ شاد
از با هم بودني چنين نو
...
« پير شديم دختر »
نه؟!
با صدای بلند می گویی
«پیر بودیم!»
تو اكنون
بي هيچ دغدغه ايي در نگاهت
بي هيچ درنگي در كلامت
با لباسي كه گويي براي گام نهادن بر عرش بر قامتت دوخته اند
خرامان خرامان
دست در دست پناهگاهي كه امن مي پنداريش
مي گذري
و من
آرام و بي صدا
در حسرت دیدن لباس سپیدت چشمانم بارانی می شود
زيبا شده ايي عروسكم
زيباتر از همه زيبايي ها...
...
دیشب رو نمیدونی چطوری گذراندم.احساس عجیبی داشتم.مانده بودم خوشحال باشم یا ناراحت!اما اعتراف می کنم بیشتر خوشحال بودم.خوشحال از اینکه تو را خوشبخت میبینم و ناراحت از اینکه من به آرزوم نرسیدم.
یادته؟یادته روزی که با هم دوست شدیم چه قولهایی به همدیگه دادیم..و هر دو سوگند یاد کردیم که همیشه و همه جا با هم باشیم.یادته من بهت گفتم یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که تو رو تو لباس عروسی ببینم؟..و تو خندیدی و گفتی دیوونه!من میخوام با تو ازدواج کنم!و بعد هر دو خندیدیم.صدای قهقهء خندهامون چنان کلاس رو در بر گرفته بود که خانوم ناظم اومد و با اون ابروهای کلفتش چنان اخمی کرد که تو از دیدن قیافه اش بدتر خنده ات گرفت و همون باعث شد تا نمرهء انضباط من 18 و مال تو 8 بشه!!
آخ که چه روزایی داشتیم.یادش که میفتم اصلآ از خود بیخود میشم.
دیدی؟دیدی سرنوشت چه چیزهایی رو برامون رقم زد؟
دیدی من و تو رو از هم جدا کرد؟دیدی من به آرزوم نرسیدم؟
چی فکر می کردیم،چی شد؟
من از اون سرزمین،از تو،از دوستیهامون،باید جدا میشدم.این تقدیر من بود.یادته،شبی که برای آخرین بار پیش هم بودیم،به هم قول دادیم که ثابت کنیم فاصله هم حتی من و تو رو از هم جدا نکنه..
من و تو کودکی بیش نبودیم،ولی عالم دوستی هامون وسعتی بی نهایت داشت...
یادته،وقتی داشتیم با هم حرف میزدیم،مامانم برای اینکه جو رو عوض کنه،به شوخی به بابا گفت این فسقلی ها رو باش انگار که سیصد ساله با هم دوستن!
و ما فسقلی ها ثابت کردیم که دوستیمان پایدار خواهد ماند.
من و تو یک روحیم در دو بدن.چطوری بگم،تو همه وجود منی.من خواهر تنی ندارم،من برادر واقعی ندارم،اما شاید اگه داشتم به اندازهء تو برام عزیز نبودن.تو آنقدر به من نزدیکی که من احساس کمبود خواهر رو نمی کنم.
می خوام حالا که توی قلبت به یه نفر دیگه جا دادی(که بهش بگو جای من رو هم تنگ کرده!)بهم قول بدی که هیچگاه،هیچگاه منو به خاطره ها نسپاری.
به نیما هم بگو من نیلوفرم رو به تو سپردم،به خداوندی خدا قسم اگه یه مو از سرش کم بشه روزگارشو سیاه می کنم!
خب دیگه چیزی ندارم که بهت نگفته باشم.همهء آروزهایی رو که برات دارم به خودت گفتم.فقط خواستم بهت بگم اونقدر برام ارزش داری که یکی از مطالب وبلاگم رو به تو تعلق بدم.
خوشبخت باش مهربونم.قوی باش و با عشق زندگی جدیدت رو شروع کن.
مراقب دوستی هامون،خاطره هامون،کودکی هامون،باش.مراقبشون باش عزیزم.
نازنینم نازنینم،چه دعایی بهتر از این؛خنده ات از ته دل،گریه ات از سر شوق،نبُوَد هیچ غروبت غمناک...