من از تعهد شمشير و قلب بيزارم
نه از وقاحت تيغ برهنه تهمت.
نه از شماتت نفرت.
که گاهوارهء من تلخ تلخ میناليد:
بخواب فرزندم،
به پشت پلک تو دشنام قرن لالايی است...
من از کشتن و کشته شدن بيزارم،من از آنهايی که مرگ را چيزی آسان میدانند،آنهايی که مرگ را هزينه آزادی و آنهايی که در روز روشن آفتاب را نمی بينند،بیزارم.
میدانید؟
دلم شور میزند.دلم شور روزهای سياه آینده را میزند.
من از شعارهای انقلابی،از مشتهای گره کرده می ترسم. من از نقش حقیقتهای حلق آویز می ترسم. عقل می گويد آدمها در اين جهان بايد در صلح زندگی کنند و شعار مرگ را نبايد آسان گرفت.من از فرصت طلبها میترسم.از این اسطوره های از تهی لبریز میترسم،از هاشمی هايی که در راهند و فردا داس به دست خواهند گرفت تا شقايقی نرويد.من از تکرار تجربه میترسم.
..
.
ای خاطرات کهنه پرپر
من خسته نيستم.
ديریاست خستگیام،
تعويض گشته است به در هم شکستگی.
من خسته نيستم،
در هم شکستهام،
اين خود اميد بزرگی نيست؟