-->
    زادگاه مهر
چو ایران نباشد تن من مباد، بدین بوم و بر یک تن مباد
صفحه اصلی
ایمیل من
وبلاگ قبلی من


واپسین دست نوشته ها

  • Imagine
  • .....
  • می ترسم...
  • زندگی ممنوع!
  • هوا خیلی سرده!
  • پینگ نکن!
  • سه کلیپ در جواب الجزیره
  • حکایت غربتی ها
  • دلم می خواست...
  • باز هم دستگیری یک وبلاگ نویس دیگر!

  • بایگانی

  • September 2004
  • October 2004
  • November 2004
  • December 2004
  • January 2005
  • February 2005

  • پیوندها


    ایرانیان بلژیک
    از بلژیک چه خبر؟
    احمد شاملو
    فروغ فرخزاد
    فريدون مشيری
    سهراب سپهری
    پونه بارانی
    آوای آزاد
    زنان ایران
    کودکان ایران
    عکسهای تهران

    Tegen Racisme

     
    Tuesday, February 01, 2005
    Imagine

    عاشق این آهنگ Jhon Lennon هستم.
    خیلی وقت پیش سی دی ش رو از بابا بزرگم کادو گرفتم.رفتم سرچ کردم که اینجا هم بذارمش و شما هم ازش لذت ببرین که خوشبختانه پیداش کردم.

    Imagine there's no heaven
    It's easy if you try
    No hell below us
    Above us only sky
    Imagine all the people
    Living for today
    Imagine there's no countries
    It isn't hard to do
    Nothing to kill or die for
    And no religion too
    Imagine all the people
    Living life in peace

    You may say I'm a dreamer
    But I'm not the only one
    I hope someday you'll join us
    And the world will be as one

    Imagine no possessions
    I wonder if you can
    No need for greed or hunger
    A brotherhood of man
    Imagine all the people
    Sharing all the world

    You may say I'm a dreamer
    But I'm not the only one
    I hope someday you'll join us
    And the world will live as one



    .....

    دلم می سوزد از باغی که می سوزد!
    فكر مي كنم همه خسته ايم!
    خسته از تكرار راههاي رفته و تجربيات صدباره.
    و اين بازگشت به گذشته!
    شعبان بي مخها فقط چهره عوض كرده اند...




    می ترسم...

    من از تعهد شمشير و قلب بيزارم
    نه از وقاحت تيغ برهنه تهمت.
    نه از شماتت نفرت.

    که گاهوارهء من تلخ تلخ می‌ناليد:
    بخواب فرزندم،
    به پشت پلک تو دشنام قرن لالايی است...


    من از کشتن و کشته شدن بيزارم،من از آنهايی که مرگ را چيزی آسان می‌دانند،آنهايی که مرگ را هزينه آزادی و آنهايی که در روز روشن آفتاب را نمی ‌بينند،بیزارم.
    میدانید؟
    دلم شور می‌زند.دلم شور روزهای سياه آینده را می‌زند.

    من از شعارهای انقلابی،از مشتهای گره کرده می‌ ترسم. من از نقش حقیقتهای حلق آویز می ترسم. عقل می‌ گويد آدمها در اين جهان بايد در صلح زندگی کنند و شعار مرگ را نبايد آسان گرفت.من از فرصت طلبها می‌ترسم.از این اسطوره های از تهی لبریز میترسم،از هاشمی‌ هايی که در راهند و فردا داس به دست خواهند گرفت تا شقايقی نرويد.من از تکرار تجربه می‌ترسم.
    ..
    .
    ای خاطرات کهنه پرپر

    من خسته نيستم.
    ديری‌است خستگی‌ام،
    تعويض گشته است به در هم شکستگی.
    من خسته نيستم،
    در هم شکسته‌ام،
    اين خود اميد بزرگی نيست؟



    Powered by Blogger